
آ :از چه زمانی احساسش می کنی؟
م : از وقتی یادم میاد.
آ :امکان نداره خود به خود وجود داشته باشه. عشق بیماری روحه و ریشه در زخم های ناخودآگاه کودکی داره.
م : درمان داره؟
آ : بله تو دوره های آسیب شناسی تحلیل می کنیم...
و هفته ها و ماه ها میآیند و میروند... لایه ها، آرام آرام کنار میروند و سرانجام عصری روشن، در اتاقی تاریک، زخمی کهنه سر باز می کند...
ما زخم را می شوییم از چرک ها و خونآبه هایی که سالهای دور، بی مرهم، رها شده بود. حسی عجیب و ناگفتنی مرا احاطه کرده از کشف بخشی از درونم که در فراموشی و تاریکی مانده بود و اکنون در نور آگاهی می درخشید...
صدایش از گرداب حیرت بیرونم کشید:
آ :می توانم زخم را ببندم.
م : بعد چه می شود؟
آ : مرض عشق درمان می شود.
م : او چه می شود؟
آ : از زندگی تو محو می شود.
پریشان می شوم. به زخم نگاه می کنم؛ پاکیزه و زنده، دم می گیرد و خون تازه، باز میدمد.
م : من هم این زخم را دوست دارم و هم کسی را که به زندگیم آورده... او جان من است و من شفایی را که جانم را بگیرد؛ نمیخواهم.
خاموش نگاهم می کند... برقِ اشک، نگاهم را می شکند و گلزخم را به لبخند گوشه لبش پیوند میدهد.