ویرگول
ورودثبت نام
مه
مه
مه
مه
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

چون برگی رقصان در باد

۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳

امروز صبح خوابت را دیدم؛ دیروز هم...
شبهایی را به یاد دارم که بی صبر و مشتاق برایم می نوشتی و روزهایی که وسط کار و شلوغی زندگی جویای حالم می شدی... تو بند محبت بینمان را بریدی. خب شاید عشق برای تو اینطور تعریف می شود یا به قول خودت اینطور می بینیش؛ و من در تو اینگونه دیدم:
میل( شیدایی، اشتیاق، مهرورزی ) و
ملال( بی رغبتی، سکوت، سردی و انقطاع )
می دانم در زندگی هر کسی شاید فقط یک نفر هست که میل به او دچار ملال نمی شود؛ حتما  برای تو هم بوده و دقیقا احساس مرا درین مورد می فهمی.
شاید تا وقتی تعهدات، امیال را زنجیر میکنند، دلبستگی های پنهانی رویایی و جاودانه به نظر بیایند اما به محض آزاد شدن از بند آنها دیگر تمایلی به دنبال کردن رویای گذشته ات نداشته باشی...
به نظرم آزادی تنها فرصتی است که می توان خود را به تمامی محک زد و من در این پنج سال آزادی، با وجود دعوتنامه های بسیار، دلم به محبت تو گره خورده بی آنکه بدانم چرا؟
بارها و بارها  به یقین رسیده ام که تو آن یک نفری هستی که با تمام تیرگیهای وجودت می خواهمت.
از باشگاه برگشته ام، باید ناهار درست کنم، "م" درباره ی مسئله مهمی با من صحبت می کند، امشب مهمان دارم و هزار و یک کار باید انجام دهم، اذان می گویند و دلم پر می کشد برای نماز با تو ... اما باید برایت می نوشتم باید بدانی که دوستت دارم و این رشته ای که تو میخواهی ببری؛ بریده نمی شود. حتی شده در خواب به دیدارم میایی و کلماتم را که فقط برای توست میخوانی!

آزادیزندگیمحبت
۰
۰
مه
مه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید