ایران دهه شصت؛ گرفتار جنگ و جهل و تعصب. دوران کودکی و نوجوانیم در سنگینی وهم محسوسی گذشت که از درون، خراشم می داد... احساس می کردم چیزی در من وادارم می کند، متفاوت باشم. نیرویی قدرتمند، شور و شوق کودکی را در من، پس میزد. رفتارم به هم سن و سالهایم نمی خورد؛ شاد و آزاد و رها نمی شدم. چیزی شبیه شرم، دستم را می گرفت و به گوشه ی امن انزوا می کشید. با این که به خواهر و برادرانم به لحاظ سنی نزدیک و همیشه در کنارشان بودم؛ تنهایی عجیبی حس می کردم که نمی گذاشت، خودم را بروز بدهم؛ حتی در آغوش مادر که جانش بودیم و حتی روی زانوی پدر که بیش از آنچه باید، دوستم می داشت.
به نظر او، من بچه ای عاقل بودم و از اینکه با کودکان دیگر نمی آمیختم مورد تشویقش قرار می گرفتم. شاید شیطنت نکردن، خطر نکردن، حماقت نداشتن یا خلاصه بگویم کودک نبودن در شرایط آن روزهای خانه ی ما؛ که سه کودک زیر سه سال همزمان رشد می کردند؛ نقطه قوتی بود برای احساس امنیت و آسودگی پدر و مادر از کم شدن بار مسئولیتی که داشتند. اما او نمی دانست این عقلانیت در کودکی، نه تنها حسن نبود بلکه نقصی بود که همه ی ادوار زندگیم را تحت تاثیر قرار داد.
شاید هم سقوط از لبه ی ایوان آن خانه ی اعیانی در سه چهار سالگی با چشمانی بسته، از من شخصیتی ساخته بود بسته و تنها که درهای ارتباط را بسته بودم مبادا چیزی از دنیای پنهان ذهنم به بیرون تراوش کند. به هر حال بعدها فهمیدم من گرفتار نوعی خود سانسوری درجه ی یک بودم که پدر با لعاب عقل و مادر با لعاب پرهیز و تقوا این نقص بزرگ را حسن جلوه می دادند و بیشتر و بیشتر در خود فریبی، غرقم می کردند.
@mehromahbato
۲۱ فروردین ۱۴۰۵