نشسته ام به تمرین... یکی یکی کلماتی که استاد اصلاح کرده، در دفترم می نویسم هر کدام را در یک سطر تکرار می کنم... می گوید هر کلمه را قبل از نوشتن ده بار نگاه کن بعد ده بار قلمت را روی آن بکش تا دستت حرکت را بخاطر بسپارد... می گوید: چشم حافظه دارد، دست حافظه دارد!
به انبوه کلمات اصلاح شده نگاه می کنم و به سر مشقی که تو از دیوان شمس داده ای و من مشق کرده ام. فکر می کنم به همان اندازه که فرمِ ناقصِ خطِ من با فرمِ در حدِ کمالِ خطِ استاد فاصله دارد جانِ بی تابم تا لایق شدن، هنوز فاصله دارد...

به کاغذ بینوا نگاه می کنم که شرح جانِ بیقرارِ جلال الدین، قلبش را با قلمی نالایق، خط خطی کرده است.
و برای تکلیف سنگینی که از هجوم شوق خواسته ام، آماده می شوم. ناگهان سنگینیِ سبکی در سینه ام احساس می کنم. مثل تحمیلِ حجمِ فشرده ی اکسیژنِ خالص، که از گنجایشِ شش هایم فراتر است... دردی عظیم در هم می فشاردم و اندوهی رقیق، چشمانم را تر می کند...
آه!
شمس من!
دیدارت زلزله ای مهیب بود در شهر جانم و غیابت اکنون معمار خاموشی است که بر ویرانه هایم راه می رود ... باید معبری بسازیم پیش از آنکه جان از فرط اشتیاق، ظرف پروازش را بشکند...
آه!
ای تن!
ای تن نازنین!
با من راه بیا با این روح بی تابِ ناشکیب
با این سوزش سرخ آتشی که در هستی ات افکنده ام
با خواهش بی منطقی که بی وقفه تکرار می کنم
با شاهنشه زیبای ظالمی که بر اریکه ی قلبت نشانده ام
با نشان بندگی یی که با محبت بر لاله ی گوشَت آویخته ام.
با من بمان... می دانم خسته ای و تمنای پر آشوبم، خوابت را آشفته. می دانم شانه هایت کوچک است و این موهبت بزرگ! اما من بی دستِ یاریَت، عاجزم از همه چیز...
به تو نیاز دارم تا در استحکام استخوانهایت بایستادم و با قبض و بسط عضلاتت راه بروم... به تو محتاجم، به طپش های قلبت، به شناور شدن در خونت، به کشیده شدن در رگهایت، به فشرده شدن در اعصابت تا بدوم... بدوم... بدوم... به تو محتاجم تا سینه ات را بشکافم و پوستت را بدرم تا وسعت بگیرم در جنون خواستن و پر بگیرم تا اقلیم بی خواهش عشق.
آه! چه دشوار است نوشتنِ شعر تو وقتی هنوز خطِ من، در حدِّ تو نیست.
نیمروزر دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵