ویرگول
ورودثبت نام
مه
مه
مه
مه
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

بلیط بخت!

اگه زمانی، حتی برای لحظه ای کوتاه، یه "صدای کوچیک"  تو ذهنت بیاد و اون "صدای کوچیک" بهت بگه: "من لیاقت بیشتری دارم".  بهش گوش کن. اون شریک زندگی توئه. اون عشق واقعی و حقیقی توئه. و اگه یه مدتی بهش خیانت کنی، اونو از دست میدی. باور کن، من هنوز دارم دنبال مال خودم می گردم.
اگه زمانی، حتی برای لحظه ای کوتاه، یه "صدای کوچیک" تو ذهنت بیاد و اون "صدای کوچیک" بهت بگه: "من لیاقت بیشتری دارم". بهش گوش کن. اون شریک زندگی توئه. اون عشق واقعی و حقیقی توئه. و اگه یه مدتی بهش خیانت کنی، اونو از دست میدی. باور کن، من هنوز دارم دنبال مال خودم می گردم.

یک ساعتی است که از کلاس برگشته ام. تمام مسیر را پیاده آمدم. وقتی رسیدم؛ بلافاصله لباس عوض کردم و رفتم سراغ کارهای خانه... اما یک لحظه ذهنم از گفتگوی امروز با استادم دور نمی شود...

زنی چهل و دو ساله با صورتی زیبا و پوستی صاف و شفاف که بسیار جوان تر از سنش به نظر می رسد با ظاهری آراسته و خانه ای مرتب، کدبانویی تمام و کمال را به تصویر می کشد.

هفت ماه پیش که شروع کردیم؛ تقریبا هر جلسه، چیزهایی از زندگیش می گفت. که کلافه بود از این همه تلاشی که به تنهایی برای چرخاندن چرخ زندگی می کند؛ در مقابل، بی خیالی و ساز ناکوک همسرش. ولی امروز نمی دانم به چه دلیل، بی آنکه پرسشی کرده باشم؛ اعتراف کرد که شوهرش معتاد است و تلاشهایش برای ترک دادن او بی فایده...

تا پیش از امروز واکنشم به شکایاتش، خوب گوش دادن، سفارش به احترام و محبت بیشتر و کمک گرفتن از تراپیست بود، اما عکس العمل امروزم، با شنیدن این خبر، خیلی تند و بی ملاحظه، توصیه به جدا شدن بود.

و او عاجزانه از پسر دو ساله اش و سنت های خانواده اش گفت.

گفتم: صنم اگه جای تو بودم شک نمی کردم. حق تو نیست بعد از این همه زحمت... اگه عاشقش بودی می شد امید داشت ولی تو زن عاشق پیشه ای نیستی... ترک_ اعتیاد، ترک_ اعتیاد، ترک_ اعتیاد، چرخه ش همینه؛ تکرار تکرار تکرار...

شاید تند رفتم. شاید زیاده روی کردم. شاید نباید نظر می دادم،شاید... ولی نتوانستم ساکت بمانم.

قانع کننده بود که برای نجات پسرش از این برزخ، طلاق، کم آسیب تر از ادامه زندگی است اما در افتادن با سنت های خانواده هایی که هر کدام در قوم و قبیله ی خودشان، افتخاراتی دارند؛ هولناک تر از زندگی با یک معتاد است.

کم نیستند؛ صنم هایی که با هزار زحمت از دل چسبناک سنت ها بالا می آیند اما قل و زنجیرها آنقدر سنگین ند که پا در گل، متوقف می مانند و این همه سجایا، قربانی آبروی خانواده می شود. گرزی که جامعه، سنتها و ارزش های مردانه ساخته اند تا استعداد، توانایی، زیبایی و تمامیت وجود زاینده و لطیف زن را تسلیم حاکمیت مرد کنند؛ حتی، چنین مردی!

@mehromahbato

هشتم اردی بهشت ۱۴۰۵

ترک اعتیادزندگیطلاق
۶
۰
مه
مه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید