امروز جمعه است و من در تقویم شنبه می نویسم. این یعنی کافی نیست؛ نه حد عشق، نه داغ قلم، نه دل کاغذ... جان به در بردن است این نوشتن، جوهر ریختن و قلم فرسودن و کاغذ سیاهه کردن.

و اما تو! همه جا در میانه ای... در دل کاغذ که تشنه ی خون است، در رگ جوهر که از خون دلم مشروب می شود، در شعله ای که جانم را روشن می کند، در طوفان عشقی که هر لحظه دگرگونم می کند، در تلاطم امواج اشکهایم، بر زورق شکسته ی امید که بردوش می کشم، در سایه ی درختانی که در خیابان می جویم، در لرزش انگشتانم در همآغوشی با قلم تو، در لذت سپردن تن داغم با خنکای نسیمی که از تور شب عبور می کند، در زردی هلال لاغر ماه محرم که دیشب دیدم، در عطر نوار کاغذیی که پسرک محجوب سر گذر باشگاه به دستم می دهد، در لبخند لوکس گیلاس نوبرانه، در مغز بیمار گابریل به وقت "عشق در زمان وبا"، در شکوه طلوع و بی رمقی شهر خفته ، در ناتوانیم گاه نوشتن ععع، در ضربه های بی رمق زبان بیگانه به سلولهای خفته ی مغزم ، در اولین مدار دور هسته ی تمام اتم هایم، در میانه ی غشای بین دو بطن قلبم ،در ابدیت بی پایان هستی ام، تو در میلنه ای