
سرانجام آغاز شد!
دیروز، اولین جلسه ی خوشنویسی با استاد الهی پور برگزار شد... همیشه دلم می خواست؛ زیبا بنویسم. گاهی هم سعی کرده بودم. از همسرم که خودش، پدرش و برادرانش، هر کدام استادی بودند در این حیطه؛ چیزهایی می پرسیدم، سر خط هایی می گرفتم، اما هیچ وقت به طور جدی، کار را دنبال نمی کردم، گویا به این مهم باور نداشتم که "من هم می توانم!"
درست یک هفته پیش، که دوباره با اشتیاقِ آن روزهای دور، آمدی و با انگشتِ کلمات، دریچه های قلبم را نوازش کردی و خواستی برایت نامه های کاغذی بنویسم؛ مصمم شدم، خوشنویسی بیاموزم تا کلماتی که از جانم بر کاغذ می نشیند؛ لایق زیبایی عشق مان باشد. آنقدر زیبا که جانم را پیش تو بیاورد.
استاد، مردی است قد بلند، متناسب، با پوستی برنزه و با صدایی کهنه، که انگار از لابه لای خطوط، حروف و نقطه های درون کتاب های قدیمی، با من، حرف می زند. کلاس، مغازه ای است ساده، راسته ی ملک الشعرا که با دراپه ای که احتمالا زمانی، کرم رنگ بوده است؛ دنیای او و شاگردانش را از خیابان و عابرانش جدا می کند... در را که باز می کنی به فاصله نیم متر سمت چپ در ورودی، پشت شیشه های پنهان با دراپه ی چرک، میز مستطیلی چوبی یی که با شیشه پوشش داده شده و شش صندلی قدیمی قرار دارد. میز کار خود استاد ته کلاس است پیچیده در اوراق خطاطی شده و قلم ها و دفتر ها و کتابهای کارش.
من آدم چندان دقیقی نیستم. اشیا توجهم را چندان جلب نمی کنند آنگونه که کارآگاهانه تاریخی که پشت حضور آنهاست دریابم، در واقع، وقتی جایی به جز خانه ی خودم هستم؛ پرهیز معصومانه ی خاصی مرا احاطه می کند از نگاه بیش از نیاز به دور و بر و البته هیچ علاقه و کنجکاویی هم در من نیست برای کشف دیگرانی که در حلقه ی نزدیکانم نیستند. اما بوی کهنگیِ هوای اتاق به قدری بود که نمی توانستم به آن بی تفاوت باشم برای همین اجازه گرفتم به بهانه ی گرما کمی لای در را باز بگذارم. نزدیک ترین صندلی به در را انتخاب کردم و پشت میز نشستم. بلافاصله استاد نزدیک آمد و روی صندلی پشت ضلع کناری میز نشست و درس آغاز شد...
خانم سپهری!
صدای استاد در گوشم و بعد در جمجمه ام و بعد در دنیای گنگ حافظه ام، پیچید و پس از مکثی طولانی، به یاد آوردم؛ چند شب پیش، که برای ثبت نام، آمده بودم اینجا، خودم را "مینو سپهری" معرفی کرده ام!!!
شب که برای "و" ماجرا را تعریف کردم با تعجب حاکی از سرزنش، پرسید: چرا!؟
برای او، اولین بار، و برای خودم، هزارمین بار، توضیح دادم که دیگر نمی خواهم کسی، مرا به عنوان همسر فلانی بشناسد. نمی خواهم با عصای محکمِ نامِ بلند آوازه ی او بلند شوم. می خواهم روی پاهای شکسته ی خودم بایستم و با دردی شیرین در آرامش گمنامی خودم به دنیا بگویم:
"من می توانم."
@mehromahbato
دهم اردی بهشت ۱۴۰۵