
اولین چیزی که از پنجره ی صبح، صرف نظر از میله های هشت متری حفاظ، به چشم می رسد؛ پشت بام های خیس خانه های کوچه ی پشتی است. به نظرم زیباترین و ضروری ترین اختراع بشر، پنجره بوده است. دریچه ای امن به دنیای بیرون، هر چند در محدوده ی ابعاد هندسی. من آدم چندان اهل معاشرتی نیستم. هم زندگی در غربت و دور از اقوام، خیلی پیش از تولد و هم روحیه ی انزواطلبی خودم از من شخصیتی ساخته که تنهایی را، ترجیح میدهم به بودن مدام با آدم هایی که نه تنها چیزی برای آموختن به تو ندارند بلکه در انتقال حس خوب هم، ناتوانند. برای من، خانه، بهترین جایی است که می توانم مفیدترین اوقاتم را بسازم. خانه ای به سبک ژاپنی ها ساده و خالی از اسباب غیر ضروری. با
پنجره ای بزرگ که روشنایی را به میهمانی دعوت می کند. بیرون رفتن های من، به ضرورت حضور در جایی وابسته است. مثل کلاس ها، خرید مایحتاج و ندرتا امور بانکی و اداری یا مراجعه به اماکن درمانی آن هم تا جایی که امکان داشته باشد با تعویق... و اما بیرون رفتن های تفریحی و معاشرتی، ترجیحم همراه با خانواده است همین خانواده کوچک خودم. در واقع خانواده ام تنها کسانی هستند که از بودن با آن ها همیشه راضی و خوشحالم و تعامل با آن ها را دوستدارم. اگر به خانه ی من بیایید یا مرا در جایی ببینید چیزی از ادب، خوشرویی و آداب معاشرت کم نمی گذارم اما صداقت ذاتی ام به صورت غیر مستقیم به شما این حس را می دهد که باید محدودیتهای مرا بپذیرید. در عین اینکه چنان احساس امنیت می کنید که اعتماد کرده و در همان دیدار اول سفره دلتان را برایم خواهید گشود؛ به این پی خواهید برد که من هرگز آنطور که شما دلتان می خواهد خودمانی نخواهم شد. این ویژگی را از کودکی داشته ام. خودم وقتی به آن پی بردم که در یکی از روزهای خرم اردی بهشت با کل همکلاسی های سال آخر، زیر سایه ی درختان زردآلو، کنار جوی حیاط دبیرستانی که وسط کوچه باغ های کویر، پاتوق آخرین روزهای مدرسه رفتنمان شده بود؛ نشسته بودیم و مثل همیشه نقل مجلس شده بودم و از دانسته هایم که نتیجه ی خواندن پنهانی کتاب های غیر درسی بود؛ برایشان می گفتم... آن روزها دسترسی به اطلاعات محدود بود و علاقمندانی که اهل کتاب بودند در محافل حرف بیشتری برای گفتن داشتند... نمی دانم چه پرسشی وسط افتاد و چه جوابی از خوانده هایم رو کردم که یکی پرسید: فلانی تو چرا هیچ وقت از خودت حرفی نمیزنی؟
یک سوال خیلی معمولی که شاید از سر کنجکاوی آنی برآمده بود، ضربه نامرئی محکمی به من زد... در آمدم که: چیز خاصی از خودم وجود ندارد که ارزش گفتن داشته باشد.
اما سوال او برای همیشه ذهنم را مشغول کرد. چرا من با کسی صمیمی نمی شدم تا از رازها و آرزوهایم برایش بگویم؟
چرا مثل دختران دیگر از خانواده ام، از ماجراهایمان، از بدنم، از روابطی که می توانست در این سن وجود داشته باشد، حس های عجیب و غریب نوجوانی، امیالی که سرکشی می کردند، رنج هایی که ناگفته، نه تمام، که تبدیل می شدند و ... چیزی نمی گفتم؟
شاید نادانی... ندانستن این که می توان از روایت ها و دنیاهای زیسته دیگران چیزی آموخت. شاید تعصب به نگهداشتن راز، مبادا گفته شود و دیگر راز نباشد و شاید تکبر! تکبر، حقیرترین ویژگی آدمی است آدمی که تا مغز سر در کثافات نیازش غرق است و باز هم خود را بهتر از دیگران می داند...
شاید چیز غیر قابل توضیح دیگری که فعلا در ذهنم می چرخد ولی به کلمه تبدیل نمی شود، به گفتار نمی آید... شاید اختلالی در مسیر انتقال تفکر وجود دارد و من نمی دانم. شاید...
دوباره از پنجره بیرون را نگاه می کنم. از این بالا، تکه ای از خیابان، در امتداد ضلع پایینی زاویه ای که افق با پشت بام ها می سازد؛ دیده می شود. شهر بیدار و جنبش آغاز شده است. در این نگاه دوباره به شهر می توانم بفهمم هنوز هم نسبت من با آدم ها، همان اندازه مجهول است که در کودکی.
@mehromahbato
هفده اردیبهشت ۱۴۰۵