
خانم بسیطی، معلم ادبیات دوره راهنمایی بود. تدریس فارسی، دستور ،املا و انشا را برعهده داشت. قد بلند و لاغر بود با پوستی سبزه و چشم و ابروی مشکی. جوان بود و جدّی و تا آن سال که من، کلاس اول راهنمایی بودم و او معلم من بود، مجرد.
آن سالها، امتحانات، در سه دوره برگزار می شد؛ پایان هر فصل، با عنوان امتحان ثلث.
بعد از امتحانات ثلث اول آن سال، اولین بار که سر کلاس آمد؛ شروع کرد به تعریف کردن از یک انشا. انشایی که سر جلسه ی امتحان نوشته شده بود؛ یعنی کاملا زاییده ی فکر یک دختر دوازده ساله، بدون راهنمایی و کمک کسی دیگر. همه منتظر بودیم ببینیم دختری که روی ورقه ی امتحان انشا، شگفتی آفریده؛ چه کسی است. داشتم در دلم تحسینش می کردم و به سطح اندیشه و احساسش غبطه می خوردم که اسم خودم با صدای خانم بسیطی در گوش من و کلاس پیچید. باورم نمی شد این حجم از تعریف و تحسین به انشای من تعلق بگیرد. هنوز در بهت بودم که این بار صدایم کرد و برگه ی امتحانم را دستم داد تا برای بچه ها بخوانم.
خانم بسیطی با کشف هنر خوب نوشتن، دریچه ی دنیای کلمات را به رویم گشود... دنیایی شگفت انگیز، الهام بخش اسرارآمیز و پُرماجرا که مسیر سرنوشتم را با کلمات آذین بست و بلکه راه زندگی را در میان کلمات نشانم داد!
@mehromahbato
۵ اردیبهشت ۱۴۰۵