سلام بر باغبانی که در جانم گلها کاشت و بیمراقبت رها کرد.
سلام به چشمان روشنت که آیینه ی زیباترین تصویر من است.
سلام بر شکوفه ی لبهایت وقتی به خنده باز می شود تا بهار در جانم برقصد.
سلام بر عطر نفس هایت که چون در آغوشم می کشی، باران می شود بر کویر تشنه ی هستی ام.
سلام به شانه های عریانت در تکانه های مقدس تنانگی که اوج نمایش شکوه مردانه است.
سلام بر سپیدی گلویت، آنگاه که با سرخی لبهایم میآمیزد.
سلام بر دشت نور سینه ات و امواج تپنده ی دریای قلبت که وقتی سر بر آن می گذارم زمان چنان متوقف می شود که انگار هرگز نبوده است.
سلام بر وطن❣ چه در آغوشم بگیرد چه تبعیدم کند.
سلام بر روشنایی قلبت که مهرش بر من می تابد چون آفتاب که از پشت ابر، جهان را روشن می کند.
سلام بر بازوانت... حجاب تنم در عریانی و حصار جانم در شیدایی... تنها سرزمینی که آشیان تن و مامن جان من است.
سلام بر انگشتانت گاه نواختن تار موهایم.
سلام بر خورشید وقتی از ورای شانه های تو بر من می تابد.
سلام بر رویش برجوانه زدن و شکفتن... سلام بر زندگی وقتی از آغوش تو آغاز می شود
سلام بر سکوت وقتی بر لبهای تو گل می دهد.
َسلام بر اندوه! از آن هنگام که تبعیدم کرده ای، در کمین نشسته قلبم را تسخیر کند؛ نمی داند در سرزمینی که تو حاکمی جایی برای او نیست.
سلام بر ترانه ی دلنشین صبح، وقتی از میان نفس های گرم تو در گوشم زمزمه می شود.
سلام بر برق شانه هایت و رعد نفس هایت در صاعقه ی تنانگی
سلام بر رد دستهایت، چه در باران نوازش بر گیسوانم، چه در شلاق امواج بر ساحل نیلی تنم.
سلام بر سپیده دمی که از گلوی تو آغاز می شود و دل سیاه غم را می شکافد وقتی در آغوشت می فشاریم، تنگ تنگ...
سلام بر عشق،! معمار خانه های کلنگی!
ویران می کند و از نو می سازد.
سلام بر عشق تو! زلزله ای که ویرانم کرد و از نو ...
سلام بر صدای روشن قلبت و سکوت مبهم لبهایت... سلام بر صورت های متغیر عشق در پگاه مهربانی و نابگاه بی رحمی
سلام بر تو از دور از نزدیک، سلام بر آن گنج سعادت که از یمن دعای شبگردان و ورد سحرخیزان، یافتم
سلام بر تو، درست وسط زندگی، وقتی از این طرف به آن طرف می روی؛به همین سادگی
سلام بر تو در آغاز ششمین پاییز آشنایی.
پاییزت مبارک عزیزم❤️
سلام بر چشمانت، چراغ های روشن قلبم
سلام بر عطر خوش تنت در قیامت تنانگی
سلام بر گودی زیبای میان سینه ات، تکه ای از بهشت تنت که با تمام بهشت تعویضش نمی کنم
سلام بر تو در خواب های بعد از همآغوشی، انگار نه انگار که ببر شکارچی بوده ای؛ کودکی می شوی، آسوده خفته، در آغوش شکار!
سلام بر معبد وجودت که پرستشگاه من است
سلام بر تو، آنگاه که بی هیچ حجابی در گرداب آغوشت غرقم می کنی...
سلام بر تو وقتی شکوه پادشاهی بر چهره ات می درخشد
سلام بر تو، هر گاه به تو فکر می کنم... پس هر نسیمی که نوازشت می کند و هر آفتابی که بوسه بر لبت می گذارد؛ دارد سلام مرا به تو می رساند.
سلام بر تو! در همه ی تصاویر زندگی؛ چه در روشنای ساده ی زیستن و چه در ابهام پیچیده ی با خود درآویختن...
سلام بر طوفان وجود پر شورت که دریای احساسم جز با تو موج نمی زند
اینجا، ابرها، صورت خورشید را پوشانده اند و هوا از طراوت باران، لبریز است... تو هنوز اینجا را ندیده ای اما همه چیز اینجا، ابر، باران، سایه، آفتاب، هوا، صدا، غذا، سکوتِ اتاق، تنهاییِ من در تخت، حتی میلِ این مبلِ کهنه برای بلعیدن ما، فقط و فقط بوی " تو "را می دهد!
سلام بر تو وقتی حجم بودنت همه چیز را تسخیر می کند!
سلام بر تو! به سادگی و روشنی و شفابخشی خودِ سلام!
سلام بر تو! تویی که با تمام ذرات وجودم آمیخته ای و در هر سلام، شک می کنم که این سلام در پی کدام جدایی بوده است؟!!
سلام بر تو که نقطه پرگار دایره وجود منی
سلام بر تو، نزدیکترین دوری که در میانه ی همه چیزی! قلب منی❤️
سلام بر تو، در روزهایی که از نردبان عشق، پله پله بالا می رویم تا ملاقات خدا❣
سلام بر تو و امروز تو که ختم چله ی سلام من است به تو و آغاز فصل عاشقانه ای نو با تو....