سلام. این یک رمان فاخر است! البته نمی دونم یک رمان باید چه ویژگی هایی داشته باشه ولی دیدم کلمه باحالیه گفتم استفاده کنم. به هر حال شما را با هاشم و اصغر تنها می گذارم. به علت کمبود وقت از اختصار اصی و هاش استفاده می شود. (همینی که هست!)

اصی که در حال مطالعه عقاید ژرف اگزیستانسیالیسمی و نهیلیسمی بود و غرق در تفکر، که شاید تمام وجودش یک نوع شوخی باشد ... اگر بمیرم چی؟ اگر آن پس از دنیا جهانی نباشد چی؟ اگر سرطان بگیرم چی؟ بر لبانش ندای مرگ جاری بود همچون کلاغی که بر قبرستان خود ساخته اش می تاخت که ناگهان ...
هاش اومد! (البته مثل خر با اشتیاق به در حمله کرد. )
رسید به اصی، با شور سلام کرد : سلام ! ( شور رو احساس کردید؟ )
اصی که چشمانش تاریک تر از عمق بود، گویی آتش سوزان رخنه کرده است و تار و پود افکار گرانبها اش را سوزانده، نیمه ایی از فرط خشم می خواست غرش کند و واکنشی حیوان مانند نشان دهد که خودش را جمع و جور کرد و
اصی گفت : سلام. ( همین قدر بی روح! )
هاش کمی ناناحت شد ولی به تخمش گرفت و یادش اومد که همینجاس باید لبخندش رو حفظ کنه و با اشتیاق بیشتر گفت: چه خبر اصغی؟
اصی که همیشه اصی صدا زده می شد، متلک را فهمید.می خواست که جواب بدهد ولی با خود گفت این ریقو ارزششو نداره و یک نگاهی کرد، نگاهش گویا بود که مزاحم نشو. ( منظورش بیشتر " خفه شو شامپانزه " بود )
هاش که حالش گرفته شد رفت سراغ یخچال و بستنی برداشت و گفت : بستنی نمی خوای؟
اصی چیزی نگفت (با خودش فکر کرد که شکر چاق کننده و سرطان زاست و این دوپای مغرور چقدر کند ذهن است)
هاش گفت: فردا گفتی میای با بچه ها بریم کوه درسته؟
اصی یادش اومد و فوراً از حرفی که زده بود پشیمان شد. گویی خنجری حاوی سم "بودن" بر جسم خاکستری "نبودنش" زدند.
اصی گفت: نه.
هاش گفت : برخیز! این کتابا نون و آب نمیشه، بیا بریم! نگاه کن! من پاهام پرانتزیه ولی سوسول نیستم و کاری که باید انجام بدم رو انجام می دهم بر خلاف شنگولی مثل تو.
اصی کنترلش را دست داد و گفت: میشه خفه شی ؟ میشه بگی فلسفه ات از زندگی کردن چیه؟ اصلا درباب زندگی فکر کردی؟ اصلا چند تا کتاب تو زندگیت خوندی؟ این بستنی می کشتت! میمیری! تن و مغز نحیفت توسط کرم ها روزی خورده میشه ! هر که و هر چه دوست داشتی از بین میره! متعفن رقت انگیز فانی! یه سنگ بزرگه کوه نامیدن و مثل بز کوهی میرن بالا، کتابام بیشتر می صرفه ! ( می دونست که دروغ میگه. می دونست که نیاز داره به تحرک ولی غرورش نذاشت و خودشو گول زد.)
هاش گفت : فلسفه ام از زندگی؟ اممممممممم ... آها! زندگی، زندگی می کنم چون حال میده! نمی دونم چطوری ولی وقتی از کوه میام پایین اون درد تو ساق پام خیلی شیرین تره تا بشینم با کصخلا نا امیدی مثل تو صحبت کنم و منم کتاب می خونم، آلیس در سرزمین عجایب! اوه بستنی! وای مثلا من ورزش کارم ! ( بستی رو بدون پشیمانی و درنگ با دقت جان ویک انداخت تو سینک ) . تنم وقتی از بین بره که دیگه تن من نیست، یه جنازه اس، نمی دونم بعدش چیه ولی هر چه آید خوش آید. یه جوری میگی فانی انگار خدا هستی! چوخ چوخ، پیشته ( خودمم نمی دونم چی نوشتم )
اصی که از شدت خشم قرمز خالص شده بود، مثل اتشفشانی درحال فوران گفت: من ... من ... یک فیلسوفم! نیچه رو می شناسی؟ شوپنهاور چی؟ چیزی از هگل و سارتر شنیدی و ...
هاش حرفشو قطع کرد. به یاد حرفای معلم فلسفه ی دبیرستانش افتاد، همیشه هم می نشست اخر کلاس و چرت نسیه می زد، گفت: اره تا حدودایی، یه زمان زندگی نامه شون رو مطالعه کردم و فهمیدم تقریبا همشون ناراحت از دنیا رفتن! ولی من شادم البته این چیزیه که به خودم میگم و نمی دونم راسته یا نه. ولی شونه هام احساس گناه نداره که زندگی نکردم و با کسایی که دوستشون داشتم نبودم. شب میرم بخوابم غم ندارم و فقط می خوابم مث یه خرس گنده ! حرفی که همیشه ننه بزرگم می گفت. پس میشه گفت من ز آنان فرزانه ترم فقط آوازه ام در گوش جهانیان نا آگاه نشنیده است! ( هاش خودم هم پراش ریخت عجب چیزی گفت )
اصی که خشمش خیلی بیشتر مث اینکه میخواست بترکه ولی صدایی از درون شنید که می گفت: فقط خفه شو و باهاش برو.
اصی برای اولین بار به باغبان باغ سرسبز ذهنش بله گفت ( نه اشتباه نکنید قضیه خواستگاری نیستش ) چی داشتم می گفتم؟ آره ... گفت بله و باهاش موافقت کرد که با هاشم بره کوه. کتاب از دستش افتاد و رفت بیرون قدم بزنه.
اتمام رمان ( یه به قول فرنگی ها ناول (novel)! )