اونا بهترین دوستای منن


از وقتی که عضو ویرگول شدم دلم میخواست از شما بنویسم ...اخه دلم نمیاد کسی منو بشناسه ولی شمارو نه اما به چند دلیل ننوشتم

1-نمیدونستم از کودومتون شروع کنم

2- نمیدونستم چی بگم

اما ماهنامه دست انداز عزیز بهانه ای شد برای از شما نوشتن

اول اینکه جونم براتون بگه هیچکس نیست که منو بشناسه ولی این دوتا رو نه... تقریبا خاطره ای نیست که یکیشون توش نباشه ...با اینکه روابط من خیلی گسترده است(از بچه ی چهار ساله بگیر تا پیرزن 80 ساله) اما وقتی یکی از این رفیق های عزیز من پیشم باشه دیگه مثل اینه که بقیه رو نمیشناسم:)))

به ترتیب اشنایی شروع میکنم

دوست شماره 1:

خب راستش ما هیچ شروع اشنایی باهم نداشتیم توی سال 81 که ما به دنیا اومدیم توی فامیل یه عالمه بچه به دنیا اومد اما متاسفانه همه پسر بودن به جز من و این دوست عزیز...درسته اون یه شهر دیگه است... درسته نسبت فامیلی نزدیکی نداریم(البته از نظر بقیه) اما اونقدر روحمون به همدیگه نزدیکه که هر کسی که حتی یه بار مارو با هم ببینه میتونه این رو تشخیص بده ...یه چیزی از دوستیمون رو که خیلی دوست دارم اینه که وقتی از همدیگه ناراحت میشیم خیلی راحت بدون ترس از واکنش طرف مقابل بهش میگیم ...حتی از بقیه هم که ناراحت باشیم باز هم به همدیگه میگیم

یکی از فامیلای دورمون همیشه میگه وااااای مارال و مریم اصلا نمیتونم تشخیصتون بدم :////در صورتی که یکیمون تپله... یکیمون جون توی تنش نیست ...یکی موهاش پره... یکی کم پشت ...یکی پوستش روشن تر از اونیکیه

به معنای واقعی کلمه باهم فرق داریم اما وقتی وارد یه جمع میشیم همه میپرسن دوقلویین؟

یه بار هم من عینک های اونو زده بودم اون مال منو برادر مریم اومد داخل و به مریم سلام کرد و بهش گفت : مارال خوبی؟


دوست شماره 2:

یه شب توی کوجه خونه جدیدمون تنها نشسته بودم که یه دختر با روسری سبز پسته با اون لپای اویزون اومد کنارم و گفت: جدید اومدین؟

-اره

+میدونستی ما توی کوچمون یه دیوونه داریم؟(منظوری نداشت میخواست خبر بهم بده ...بچه بودیم دیگه 9 سالمون بود)

-من که نمیترسم

همون لحظه فرد مورد نظر از پشت ماشینی که بهش تکیه داده بودیم به سمتمون دوید ما هم جیغ کشان رفتیم داخل حیاط خونه و این بود شروع اشنایی ما ... کم کم باهم صمیمی شدیم باهم میرفتیم مدرسه با هم میومدیم خونه...پیش همدیگه میموندیم و باهم بازی میکردیم

فک کنم بزرگترین دروغ دوستیمون اونجا بود که من بهش میگفتم :کی خونتونه اگه تنهایی من بیام و اون میگفت : مورچه هم خونمون نیس بعد میرفتم خونه شون و میدیدم اجیش هست اونم میگفت :خب افسانه که مورچه نیس:)))

شاید برای دخترا یه رکورد باشه الان 9 ساله بدون قهر کنار همدیگه ایم با هم دوستیم از اون دوستا که حتی اون نیمه تاریک و ترسناک وجودمون رو بدون ترس به همدیگه نشون میدیم از همونایی که به هر چیز بی ربطی میخندیم ... شاید خیلی جاها از همدیگه ناراحت بشیم اما ناراحت نمیمونیم چون خیلی چیزا هست که میخوایم برای همدیگه تعریف کنیم


در اخر دوست داشتم یه چیزی بگم... قرار نیست ما با کسی دوست بشیم که شبیه خودمون باشه ...توی دوستی صداقت کافیه شباهت ها بعدا خودشون شکل میگیرن...و اینکه دوست بودن و دوست داشتن با خودخواهی جور در نمیاد...اگه ادم خودخواهی هستین هیچوقت نمیتونین دوست خوبی برای خودتون پیدا کنید