ویرگول
ورودثبت نام
maral abbasi
maral abbasiقاصدک‌های پریشان راکه با خود باد برد/با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد
maral abbasi
maral abbasi
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

نجات دهنده

مدرسه که می‌رفتم، همیشه روز امتحان، مامان برام یه دونه لیمو می‌ذاشت که بو کنم.

همیشه ظهر تابستون برای گرمازده نشدن، آبلیمو درست می‌کردیم و با حسین دور از چشم محمد می‌خوردیم.

بزرگ شدم. رفتم دانشگاه.

همیشه در مسیر تهران-اهواز، یک لیمو همراه داشتم؛ برای بو کردن مداوم و حالت تهوع نگرفتن.

اون عطر... یک ادکلن با نت میانی روایح اقیانوسی و پوست لیموترش.

و الان، توی روزهایی که در معلق‌ترین حالت ممکنم، روزهایی که نمی‌دونم هفته بعد کجا هستم... یه روز از خواب بیدار شدم و بابا گفت: «یه نهال انتخاب کنید که خودتون توی زمین بکارید.»

زمینی که نجات دهنده رو داخلش کاشتم. چند روز بعد هم یه دونه رز رونده کنار دیوار کاشتم. امیدوارم که واقعا رز رونده باشه
زمینی که نجات دهنده رو داخلش کاشتم. چند روز بعد هم یه دونه رز رونده کنار دیوار کاشتم. امیدوارم که واقعا رز رونده باشه

همه انتخاب کردن و من تصمیم بر نکاشتن داشتم. روز کاشت رسید و من رفتم آنجا. یک برگ از نارنگی حسین کندم و بوش به مشامم خورد. چقدر نارنگی شبیه به حسینه؛ نارنجی، گرد و قلنبه.

همون لحظه حرف بابا توی سرم اکو شد: «لیموهای چهارفصل هم داشتند.»

فردا داشتم خاک می‌ریختم پای نهال لیمو. نمی‌دونم، ولی لیمو برای من یادآور خیلی چیزهاست. من تمام روزهای تهران، بوی لیمو توی مشامم بود؛ همون پوست لیمو با روایح اقیانوسی. این عطر همه جا با من بود: موزه ایران باستان، باغ نگارستان، باغ ایرانی، تجریش و جلاتوهاوس و هزار و یک سوراخ سنبه دیگر توی تهران.

من خاطرات تهران رو با اون روایح اقیانوسی، پای لیمو خاک کردم به این امید که دیگه لیموی خودم را داشته باشم. نمی‌دونم، شاید نجات‌دهنده‌ی من موچی نباشه، اما قطعاً نجات‌دهنده‌ی من لیمو هست.

نجات دهنده
۳۶
۰
maral abbasi
maral abbasi
قاصدک‌های پریشان راکه با خود باد برد/با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید