در یک منطقهی کوچک، پسری به نام محمد زندگی میکرد. او در کودکی بسیار شاد بود، نه درد داشت و نه غم؛ دنیایش ساده بود و بیآلایش. اما وقتی پا به مدرسه گذاشت، وارد جهانی تازه شد؛ مدرسه، مسجد، کلاس زبان… محمد پسری متفاوت بود؛ آرام، مهربان و ساکت. همین تفاوت او را از بقیه جدا میکرد. دوستی نداشت، و همیشه همکلاسیهایش او را مسخره میکردند و میگفتند: «چرا اینقدر آرامی؟ چرا هیچچیز نمیدانی؟»
اما محمد باهوش بود. هر روز پس از مدرسه به مادرش کمک میکرد، چون کسی جز او نبود که دست مادر را بگیرد. بچهها او را مسخره میکردند و میگفتند: «تو دختری، کارهای خانه میکنی!»
اما محمد پاسخ میداد: «اگر کمک کردن به مادرم یعنی دختر بودن، پس باشد. دختر باشم.»
با این حال، همیشه در دلش میگفت: چرا مردم مرا درک نمیکنند؟ چرا نمیدانند؟
در مدرسه مسخرهاش میکردند، و او در سکوت درد میکشید.