Muhmmad Sultani·۲ ماه پیشکتاب خودت رو باور داشته باشپیشگفتاربه دنیای درون خود خوش آمدید. این کتاب سفری است به قلب تو، جایی که قدرت، نور و زندگی منتظر کشف شدن هستند. هر صفحه از این کتاب یک گام…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل نهم: بازگشت به خودتصمیم گرفت با هیچکس دیگر صمیمی نشود، به هیچکس دیگر وابسته نشود. فقط به خودش فکر کند.تصمیم گرفت دنبال چیزی برود که عاشقش است.محمد عاشق خوا…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل هشتم: فروپاشی و بیداریوقتی محمد این حرفها را شنید قلبش شکست. گفت: «دیگر زندگی برایم معنی ندارد.» همان شب دست به خودکشی زد.او را به بیمارستان بردند. وضعیتش بد بو…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل هفتم: سقوط و جداییبچهها یکییکی رفتند و محمد میگفت: «فرقی ندارد، فرزاد هست.» او به فرزاد اعتماد کرده بود و مثل برادرش دوستش داشت.اما یک روز فرزاد هم رفت. آ…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل ششم: آشنایی با فرزادوقتی به ایران آمد با کسی از طریق فیسبوک آشنا شد؛ فرزادی که هر شب با او حرف میزد. وقتی از دردهایش میگفت، فرزاد گوش میکرد و درکش میکرد. م…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل پنجم: مهاجرت به ایرانبا دردهای بسیار زندگی میکرد تا اینکه روزی تصمیم گرفت از کشور برود، به ایران بیاید. با مشکلات بسیار به ایران آمد.روزهای اول پیش خانوادهاش…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل چهارم: شکستن دلیک روز با برادرش دعوا کرد، مادرش گفت: «من بچهی دیگران را میبینم خوشحال میشوم، ترکیه، ایران هستند؛ ولی محمد را که میبینم از دنیا دلسرد…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل سوم: بیماری و بیاعتمادیتا اینکه محمد به بیماری قلبی مبتلا شد. حملهها سراغش میآمد. به پیش خیلی ملاها رفت، به خیلی دکترها، اما کسی دردش را نفهمید. خودش میدانست…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل دوم: فقر و دلسردیتا اینکه یک روز پدرش گفت: «محمد، خرج تحصیلاتت زیاد است.»محمد کلاس زبان را رها کرد. مدتی بعد پدرش گفت: «خرج مسجد زیاد است.» و محمد قرآنخوا…
Muhmmad Sultani·۳ ماه پیشفصل اول: کودکی و آغاز تفاوتدر یک منطقهی کوچک، پسری به نام محمد زندگی میکرد. او در کودکی بسیار شاد بود، نه درد داشت و نه غم؛ دنیایش ساده بود و بیآلایش. اما وقتی پا…