تا اینکه یک روز پدرش گفت: «محمد، خرج تحصیلاتت زیاد است.»
محمد کلاس زبان را رها کرد. مدتی بعد پدرش گفت: «خرج مسجد زیاد است.» و محمد قرآنخوانی مسجد را هم رها کرد، چون پول مسجد ۱۵۰ افغانی بود و خانواده نداشتند که بدهند.
فقط مدرسه مانده بود، اما پدرش گفت حتی خرج مدرسه هم زیاد است. مدرسه دولتی بود ولی محمد باید خودش خرجش را درمیآورد.
محمد عاشق خواندن و نوشتن بود و نمیخواست مدرسه را رها کند، اما پدرش او را به کاری برد که دوست نداشت: نقاشی ماشین. بچههای آنجا هم محمد را مسخره میکردند.