ویرگول
ورودثبت نام
Muhmmad Sultani
Muhmmad Sultaniنویسنده مستقل با روایت‌هایی از زندگی واقعی، مهاجرت، تنهایی و امیدهای گمشده.
Muhmmad Sultani
Muhmmad Sultani
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

فصل سوم: بیماری و بی‌اعتمادی

تا این‌که محمد به بیماری قلبی مبتلا شد. حمله‌ها سراغش می‌آمد. به پیش خیلی ملاها رفت، به خیلی دکترها، اما کسی دردش را نفهمید. خودش می‌دانست دردش چیست: از غم بود، از ناراحتی بود. هر بار سرش درد می‌گرفت و حمله می‌آمد.

محمد یک روز تصمیم گرفت آدم بدی باشد. می‌گفت: «وقتی آدم خوب بودم همه مسخره‌ام کردند، اذیتم کردند.» پس به آدمی بد تبدیل شد، اما نه از دل، بلکه برای دفاع از خودش. هر کاری که می‌کرد از ته دل نبود، و بعد پشیمان می‌شد.

با همه دردهایش نقاشی ماشین را رها کرد، به کارهای دیگری رفت اما هیچ‌جا موفق نشد، چون هیچ‌وقت حمایت‌کننده‌ای نداشت.

وقتی حمله‌ها می‌آمد، پدرش می‌گفت: «الکی می‌کند، نمی‌خواهد برود سر کار.» پدرش به او اعتماد نداشت، مادرش خسته شده بود.

۳
۰
Muhmmad Sultani
Muhmmad Sultani
نویسنده مستقل با روایت‌هایی از زندگی واقعی، مهاجرت، تنهایی و امیدهای گمشده.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید