
وقتی به ایران آمد با کسی از طریق فیسبوک آشنا شد؛ فرزادی که هر شب با او حرف میزد. وقتی از دردهایش میگفت، فرزاد گوش میکرد و درکش میکرد. محمد خوشحال بود: «بالاخره کسی پیدا شد که مرا درک کند.»
هر شب با فرزاد حرف میزد و گذر زمان را حس نمیکرد. یک روز به فرزاد گفت: «من بیکارم، پیش تو کار هست؟» فرزاد گفت: «بله هست، بیا.»
محمد رفت و دید کار خوبی است، میتواند پیشرفت کند اما باید برای ثبتنام پول بدهد.
محمد چارهای نداشت. به خانوادهاش گفت: «من میخواهم بروم یونان، پول بدهید.» هر شب به آنها میگفت: «من از ایران رد شدم، به ترکیه رسیدم.» در حالیکه هنوز ایران بود. میدانست اگر بگوید در ایران است و کاری پیدا کرده، پول نمیدهند. بالاخره پول را دادند و محمد گفت: «دو برابر پول را به شما برمیگردانم.»
۳۲۰۰ دلار داد برای ثبتنام. محمد خوشحال بود: «دیگر مشکلهایم حل میشود.» اما اشتباه می کرد