ویرگول
ورودثبت نام
Muhmmad Sultani
Muhmmad Sultaniنویسنده مستقل با روایت‌هایی از زندگی واقعی، مهاجرت، تنهایی و امیدهای گمشده.
Muhmmad Sultani
Muhmmad Sultani
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

فصل هشتم: فروپاشی و بیداری

وقتی محمد این حرف‌ها را شنید قلبش شکست. گفت: «دیگر زندگی برایم معنی ندارد.» همان شب دست به خودکشی زد.

او را به بیمارستان بردند. وضعیتش بد بود؛ مثل جسمی مرده زندگی می‌کرد. همه خبر گرفتند اما فرزاد حتی یک‌بار هم زنگ نزد حالش را بپرسد.

با همه‌ی این‌ها، محمد هر روز آرزوی مرگ می‌کرد. خسته شده بود.

یک روز وقتی سرش حمله‌ی شدید آمد، با خدا گفت‌وگو کرد: «چرا من؟» بارها با خدا حرف می‌زد، می‌گفت: «چرا؟»

بعد به خود آمد: «چرا من به خدا وابسته نشدم؟ به بنده‌اش وابسته شدم. چرا به خدا اعتماد نکردم؟ به بنده‌اش اعتماد کردم. چرا به خدا نگفتم دوستت دارم؟ به بنده‌اش گفتم.»

فهمید هیچ‌چیز ارزشش را نداشت.

۱
۰
Muhmmad Sultani
Muhmmad Sultani
نویسنده مستقل با روایت‌هایی از زندگی واقعی، مهاجرت، تنهایی و امیدهای گمشده.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید