
بچهها یکییکی رفتند و محمد میگفت: «فرقی ندارد، فرزاد هست.» او به فرزاد اعتماد کرده بود و مثل برادرش دوستش داشت.
اما یک روز فرزاد هم رفت. آن روز محمد از هم پاشید. سه بار حملهی قلبی آمد و وضعیتش خراب شد. برای اولینبار با رفتن کسی حمله گرفت. بعد از مدتی آن کار را هم رها کرد. دوباره به سراغ فرزاد رفت؛ همهجا کنار او بود.
یک شب محمد بیدار شد، خیلی تشنه بود اما آب پیدا نکرد. گفت: «آب…» فرزاد از خواب بیدار شد، آب آورد. نمیدانست از کجا، اما آورد.
در مسیرهای سخت همراهش بود. وقتی میخواستند از شهری به شهر دیگر بروند، ساعتها پیادهروی میکردند. فرزاد تشنه بود ولی به محمد میگفت: «تشنهای؟ آب بیاورم؟»
فرزاد پاهایش زخمی و خسته بود اما میگفت: «محمد، اگر خستهای پشتت کنم.» محمد احساساتی شد. گفت: «در تمام عمرم کسی به من توجهی نکرد، اما یک نفر پیدا شده که همه اینها را به من میدهد.»
او به فرزاد وابسته شده بود. اما دوباره جدا شدند. اینبار فرزاد گفت: «دیگر نمیخواهم دوستیمان را ادامه دهم.»
درست وقتی ولش کرد که محمد بیش از همیشه به او نیاز داشت. محمد گفت: «با رفتن تو زندگی من نابود میشود، سرم حمله میآید.»
فرزاد گفت: «ناله نکن. هر بلایی میخواهد بیاید، بیاید. به من ربطی ندارد. من اصلاً نمیخواستم با تو حرف بزنم، مجبور بودم.»