یک روز با برادرش دعوا کرد، مادرش گفت: «من بچهی دیگران را میبینم خوشحال میشوم، ترکیه، ایران هستند؛ ولی محمد را که میبینم از دنیا دلسرد میشوم.»
این حرف مادرش قلب محمد را شکست.
پدر اعتماد نداشت، مادر خسته شده بود، برادر او را برادر حساب نمیکرد. محمد خیلی درد کشیده بود. هر کاری که میخواست شروع کند، «بسمالله» میگفت؛ ولی پدرش میگفت: «انشاءالله از این کارت هم اخراج میشوی.» محمد دلسرد میشد.