
بنویس!
آنقدر که انگشتانت بیحس شوند.
بنویس! آنقدر که دیگر برگهای سفید پیدا نکنی!
سفیدی و پاکی کاغذ را از او سلب کن. بیرحم باش!
بیپروا باش! روی کاغذ محدودیت بیمعناست.
شجاع باش! روی کاغذ تو میتوانی هرچیزی باشی.
اینجا خانهی توست. خوشآمدی!
آسمان را در دست بگیر و ستارهها را در جیبت بگذار.
خورشید را در آغوش بگیر و میان کهکشان ها قدم بزن.
نترس! روی کاغذ آزادی به کسی آسیب نمیزند..
روایت کن! فریاد بزن! از درد بنویس! از شکستگی هایت که پنهان کردی! زخم هایت را عریان کن. هیچ کس نگاه نمیکند. هیچ کس با چشمهایش به کلمات آسیب نمیزند.
همه را مکتوب کن تا فراموش نشوند. تا سندی باشند دال بر اینکه وجود داشتهاند. و زندگیشان کردی!
روح خود را در میان خطها و در جان کلمات جاری کن تا طوفان درونش آرام گیرد.
خودت را از محدودیتهای جسم رها کن!
اینحا روح است که هدایت میکند.
طمع کار باش. کلمات را برای خودت بردار. و از نوشتن سیر نشو.
تازمانی که زمان به پایان خود برسد، بنویس.
روی کاغذ، زندگی کن. فقط "زنده بودن" در عالم کلمات بیمعناست! آنها خودشان روح دارند.
تو نویسندهای! نویسندهها در سطحی دیگر تنفس میکنند. زیر آب. با کلماتشان. با کلمات دیگران.
قلمت را در دست بگیر. او روح توست که مجسم شده.
خون را به رگهای روحت بفرست.
با هر کلمه ای که مینویسی بقای حیات او را تضمین میکنی.