
روزهایی که پیاده مسیر روستایی رو طی میکردم تا سر جاده تاکسی سوار شم و خودم رو به شهر برسونم همیشه تو مسیر چشمم به درختا به آسمون به پرنده ها به اسبها به آب جاری رودخونه به زمین و جزئیات همه ی اینا بود. تا اینکه چند وقت پیش وقتی قدم میزدم متوجه شدم یه سگ بومی خیلی خوشگل با گوشهای بریده همینطور داره باهام قدم میزنه، اولش گفتم خب میاد و میره ولی اون روز تا سر جاده باهام اومد و فقط سوار تاکسی نشد باهام و بعدش این سگ شد رفیق من. تقریبا هر روزی که پیاده میرفتم باهام میومد کمتر پیش اومده سگ بومی ولگردی بیاد تو دهات ما و موندگار بشه. معمولا چند روزی میان و بعدش ناپدید میشن. ولی رفیق موند، این چند روزی که برف بارید و زیاد از خونه بیرون نیومدم رفیق هم دور و بر خونه ندیدم. بعد چند روز امروز تصمیم گرفتم برم شهر کوچه مون هنوز از برف پره و ماشین رو نمیتونستم تکون بدم پس پیاده راه افتادم و با خودم گفتم اگه مسیر یخ بندون بود برمیگردم ولی خب مسیر اصلی باز بود و یخ بندونی هم در کار نبود. تو فکر رفیق بودم نگرانش بودم که نکنه تو این سرما و برف بلایی سرش اومده باشه تا اینکه یه کم بعد حضورش رو پشت سرم حس کردم. داشت دنبالم میومد با اون قیافه و حرکات بامزه ش.