امروز از جانب یک سایت ادبی برای نوشتن دعوت شدم. چقدر دعوتشان برایم خوشآیند بود!
امروز هر کسی من را میشناست؛ میخواهد که بنویسم، میخواهد به خودم برگردم و کلمات را از فکر لعنتیام بیرون بریزم. اما خب نمیدانند که چقدر سیاه شدهاند شعرهایی که قبلا خاکستری بودند…
همان خاکستریهارا نمیشد تحمل کرد چه برسد اینها که در سیاهی مطلق به سر میبرند.
خودم هم گمان میکردم این روزها که لقمههای تخممرغِ بیمزه را هماهنگ با صدای بمبها میجویدم قلمم بیشتر بنویسد، اما این لعنتیها آنقدر سیاهاند که خودم هم رویم نمیشود به روی کاغذ دعوتشان کنم!
البته حق دارند، درک این مصیبتها برای کسی که تازه بیست و سه سالش شده و تمام جوانیاش در ایرانِ عزیزتر از جانش با کرونا، گرانی، بیکاری، ناامنی، تحریم، دزدی، رانت، دروغ، بیثباتی و حالا واژهی بیرحمی به نام جنگ گذشته غیرممکن است، چه برسد به شعر کردن آنها…
دلم برای خودم میسوزد، در بد زمانهای شاعر شدم…