ویرگول
ورودثبت نام
aryan mz
aryan mz
aryan mz
aryan mz
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

فصل سه:پرونده فراموش شده

🌑 فصل ۳: پرونده فراموش‌شده

باد سردی در خیابان‌های خالی آسترال می‌پیچید.

نیمه‌شب گذشته بود و بیشتر چراغ‌های شهر خاموش شده بودند.

ریوان در سایه دیوارها حرکت می‌کرد.

هرچه به منطقه شورا نزدیک‌تر می‌شد، قلبش تندتر می‌زد.

نمی‌دانست دنبال چه چیزی می‌گردد.

اما حس می‌کرد جواب سؤال‌هایش آنجاست.

---

ساختمان شورا روی بلندترین نقطه شهر قرار داشت.

بنایی عظیم از سنگ سفید که حتی در تاریکی نیز ابهت خود را حفظ کرده بود.

ریوان از کودکی از اینجا متنفر بود.

نه به خاطر ساختمان.

بلکه به خاطر آدم‌هایی که داخلش بودند.

آدم‌هایی که همیشه سؤال‌هایش را بی‌جواب گذاشته بودند.

---

در سمت غربی ساختمان، پنجره‌ای شکسته وجود داشت.

سال‌ها قبل در یک طوفان آسیب دیده بود.

ریوان خودش بارها آن را دیده بود.

امشب همان راه را انتخاب کرد.

با کمی تلاش خودش را بالا کشید و وارد ساختمان شد.

---

داخل ساختمان تاریک و ساکت بود.

فقط نور ماه از پنجره‌ها روی زمین می‌تابید.

ریوان آرام پیش رفت.

چندین راهرو را پشت سر گذاشت.

تا اینکه به پله‌هایی رسید که به زیرزمین می‌رفتند.

ناگهان یاد حرف آن دو پیرمرد افتاد.

«پرونده‌ها زیر ساختمان شوراست...»

---

پله‌ها به اتاقی بزرگ و پر از قفسه‌های چوبی ختم می‌شدند.

صدها پرونده قدیمی در آنجا نگهداری می‌شد.

گرد و غبار همه جا را پوشانده بود.

انگار سال‌ها کسی به اینجا نیامده بود.

---

ریوان شروع به جستجو کرد.

ساعت‌ها گذشت.

تقریباً ناامید شده بود.

تا اینکه چشمش به یک پوشه قدیمی افتاد.

روی آن فقط یک تاریخ نوشته شده بود.

سال فاجعه.

---

دستانش لرزید.

پوشه را باز کرد.

داخل آن گزارش‌هایی از همان شب قرار داشت.

چند صفحه اول عادی بودند.

اما در میان آن‌ها یک نامه توجهش را جلب کرد.

نامه‌ای که بخشی از آن پاره شده بود.

---

«عملیات پاکسازی با موفقیت انجام شد...»

ریوان اخم کرد.

چند خط پایین‌تر را خواند.

---

«تمام شاهدان حذف شدند.»

---

نفسش بند آمد.

---

«بازماندگان احتمالی باید تحت نظر قرار بگیرند.»

---

دستش محکم‌تر شد.

---

«کودک پیدا شده...»

ادامه جمله پاره شده بود.

اما همان کافی بود.

---

ریوان چند قدم عقب رفت.

سرش گیج می‌رفت.

اگر این نامه واقعی بود...

پس شب فاجعه یک حادثه نبود.

کسی آن را به وجود آورده بود.

---

در همان لحظه صدای قدم‌هایی از طبقه بالا شنیده شد.

نگهبانان.

---

ریوان سریع نامه را برداشت و در لباسش پنهان کرد.

سپس به سمت خروجی دوید.

اما هنگام فرار یک سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

اگر شورا دروغ گفته بود... پس خانواده‌اش واقعاً چگونه مرده بودند؟

---

در اعماق زیر شهر...

ترک دیگری روی مهر باستانی ظاهر شد.

و صدایی آرام در تاریکی خندید.

«بالاخره... شروع شد...»

پایان فصل ۳

می
۰
۰
aryan mz
aryan mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید