ویرگول
ورودثبت نام
aryan mz
aryan mz
aryan mz
aryan mz
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

فصل ۶: سایه‌های فاصله

فصل ۶: سایه‌های فاصله

سه روز گذشته بود.

سه روز از زمانی که ریوان حقیقت را از زبان مارن شنیده بود.

اما هیچ چیز در ذهنش آرام نگرفته بود.

هر صبح از خواب بیدار می‌شد و همان سؤال‌ها دوباره سراغش می‌آمدند.

اگر مارن حقیقت را پنهان کرده بود...

چه چیزهای دیگری را نمی‌دانست؟

و مهم‌تر از آن...

آیا می‌توانست به کسی اعتماد کند؟

---

هوای آسترال آن روز ابری بود.

باد خنکی در خیابان‌ها می‌پیچید و برگ‌های خشک را روی سنگ‌فرش‌ها جابه‌جا می‌کرد.

ریوان بدون مقصد مشخصی در شهر قدم می‌زد.

مثل کسی که چیزی را گم کرده باشد.

اما خودش هم نمی‌دانست دنبال چیست.

---

مردم مثل همیشه از او فاصله می‌گرفتند.

زنی که از روبه‌رو می‌آمد، دست کودک خود را گرفت و به سمت دیگری رفت.

دو مرد که کنار مغازه‌ای ایستاده بودند، با دیدن او آرام شدند.

چند نگاه کوتاه.

چند زمزمه.

بعد سکوت.

همیشه همین بود.

---

اما امروز بیشتر از همیشه آزارش می‌داد.

شاید چون حالا فهمیده بود حتی نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش هم رازی را از او مخفی کرده بود.

---

قدم‌هایش او را به سمت بخش قدیمی شهر برد.

به جایی که سال‌ها پیش بیشتر وقتش را آنجا می‌گذراند.

یک تپه کوچک در حاشیه آسترال.

---

وقتی به بالای تپه رسید، روی تخته‌سنگ قدیمی نشست.

همان جایی که بارها همراه آلیا آمده بود.

---

ناخواسته لبخند کم‌رنگی روی صورتش نشست.

خاطره‌ای قدیمی در ذهنش زنده شد.

---

سال‌ها پیش...

وقتی ده سال بیشتر نداشت.

چند کودک او را در میدان شهر مسخره کرده بودند.

او را نفرین‌شده صدا زده بودند.

و وقتی عصبانی شده بود، از او فرار کرده بودند.

---

آن روز تنها روی همین تپه نشسته بود.

تا اینکه آلیا کنارش آمده بود.

---

«چرا اینجایی؟»

---

ریوان چیزی نگفته بود.

---

آلیا هم کنار او نشسته بود.

بدون اینکه اصرار کند.

بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد.

---

چند دقیقه بعد گفته بود:

«مردم گاهی از چیزهایی که نمی‌فهمن می‌ترسن.»

---

ریوان اخم کرده بود.

---

«پس من مشکل دارم؟»

---

آلیا خندیده بود.

---

«نه. اونا دارن.»

---

همان روز اولین بار بود که احساس کرده بود کاملاً تنها نیست.

---

ریوان از خاطره بیرون آمد.

باد موهایش را به هم ریخته بود.

---

همه چیز آن روزها ساده‌تر به نظر می‌رسید.

---

«می‌دونستم اینجایی.»

---

صدای آشنا باعث شد برگردد.

---

آلیا بود.

---

لباس ساده همیشگی‌اش را پوشیده بود.

و مثل همیشه بدون اجازه کنار او نشست.

---

چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

---

بالاخره آلیا سکوت را شکست.

---

«سه روزه داری از همه فرار می‌کنی.»

---

«از کسی فرار نمی‌کنم.»

---

«دروغ میگی.»

---

ریوان چیزی نگفت.

---

آلیا نگاهش کرد.

---

«حتی از من.»

---

برای لحظه‌ای نگاهشان به هم گره خورد.

---

ریوان سریع نگاهش را برگرداند.

---

آلیا آه کشید.

---

«هر اتفاقی افتاده، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.»

---

«تو نمی‌فهمی.»

---

این اولین جمله‌ای بود که ریوان با عصبانیت گفت.

---

آلیا اخم کرد.

---

«پس کمک کن بفهمم.»

---

ریوان مشت‌هایش را گره کرد.

---

اما نتوانست چیزی بگوید.

---

چطور می‌توانست؟

---

اگر حقیقت را می‌گفت...

اگر درباره مارن و شورا حرف می‌زد...

اگر همه چیز را تعریف می‌کرد...

---

آن وقت چه می‌شد؟

---

شاید هیچ چیز.

شاید همه چیز.

---

اما ترس از اعتماد کردن، قوی‌تر بود.

---

آلیا بلند شد.

---

برای اولین بار ناراحت به نظر می‌رسید.

---

«می‌دونی مشکل چیه؟»

---

ریوان سر بلند کرد.

---

«تو فکر می‌کنی باید همه چیز رو تنهایی حل کنی.»

---

سکوت.

---

«و هر روز بیشتر از آدمایی که دوستت دارن فاصله می‌گیری.»

---

این جمله بیشتر از آنچه انتظار داشت به او ضربه زد.

---

آلیا چند قدم دور شد.

---

اما قبل از رفتن برگشت.

---

«هر وقت خواستی حرف بزنی... من هنوز اینجام.»

---

بعد رفت.

---

ریوان تا مدت‌ها همان‌جا نشست.

---

به آسمان.

به شهر.

و به حرف‌های او فکر کرد.

---

برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد شاید چیزی را از دست می‌دهد.

چیزی مهم‌تر از پاسخ سؤال‌هایش.

---

اما هنوز نمی‌دانست چگونه جلوی آن را بگیرد.

---

در اعماق تاریکی زیر آسترال...

ترک دیگری روی مهر باستانی ظاهر شد.

---

و زمزمه‌ای آرام در سکوت پیچید.

---

«خوب است...»

«او را از همه دور کن...»

«وقتی کاملاً تنها شد...»

«زمان ما فرا می‌رسد...»

---

پایان فصل ۶

درامرمان
۰
۰
aryan mz
aryan mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید