ویرگول
ورودثبت نام
aryan mz
aryan mz
aryan mz
aryan mz
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ روز پیش

فصل ۸: آرشیو پنهان

فصل ۸: آرشیو پنهان

نام «برج شمالی» مثل خاری در ذهن ریوان گیر کرده بود.

سه روز بود که هیچ چیز دیگری برایش اهمیت نداشت.

هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، همان سؤال تکرار می‌شد.

چرا شورا باید یک برج کامل را از نقشه‌های شهر حذف کند؟

و مهم‌تر از آن...

چه چیزی در آنجا پنهان شده بود؟

---

ریوان کنار پنجره اتاقش نشسته بود.

باد سردی از لابه‌لای درزها وارد می‌شد و پرده را آرام تکان می‌داد.

پرونده قدیمی روی میز باز بود.

همان سندی که زندگی‌اش را تغییر داده بود.

اما این بار، هیچ جواب تازه‌ای در آن نبود.

فقط سکوت.

و شک.

---

صدای مارن از طبقه پایین آمد.

«ریوان... بیرون میری؟»

---

ریوان بدون اینکه برگردد گفت:

«میرم شهر.»

---

چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد مارن آرام گفت:

«مواظب خودت باش.»

---

ریوان مکث کرد.

این جمله قبلاً برایش معنی داشت.

اما حالا فقط سنگین بود.

---

بدون جواب، از خانه بیرون رفت.

---

شهر آسترال مثل همیشه در جریان بود.

مردم خرید می‌کردند.

کودکان می‌دویدند.

فروشنده‌ها فریاد می‌زدند.

اما برای ریوان، همه چیز دور و بی‌معنی به نظر می‌رسید.

---

قدم‌هایش ناخودآگاه او را به کتابخانه رساند.

ساختمان قدیمی، مثل همیشه ساکت بود.

اما این بار او تنها نبود.

---

آلیا پشت میز نشسته بود.

در حال مرتب کردن کتاب‌ها.

---

وقتی سرش را بالا آورد و ریوان را دید، کمی جا خورد.

«ریوان؟»

---

برای چند لحظه هیچ‌کدام حرف نزدند.

---

بعد آلیا با لبخند کوچکی گفت:

«بالاخره تصمیم گرفتی باهام حرف بزنی؟»

---

ریوان چشم‌هایش را ریز کرد.

«زیادی ذوق نکن.»

---

آلیا خندید.

همان خنده ساده‌ای که قبلاً هم بود.

---

برای لحظه‌ای، ریوان حس کرد فشار روی سینه‌اش کمتر شده.

---

اما سریع خودش را جمع کرد.

«نیاز به کمک دارم.»

---

لبخند آلیا محو شد.

«کمک من؟»

---

ریوان سر تکان داد.

«یه چیزی پیدا کردم.»

---

آلیا جدی شد.

«چی؟»

---

«برج شمالی.»

---

سکوت.

---

لبخند آلیا کامل از بین رفت.

چند لحظه فقط نگاهش کرد.

«این اسم رو از کجا شنیدی؟»

---

«پیداش کردم.»

---

آلیا آرام گفت:

«من فقط یه بار این اسم رو دیدم... توی یه کتاب قدیمی.»

---

«بعدش چی شد؟»

---

آلیا مکث کرد.

«صفحه بعدش کنده شده بود.»

---

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

---

چیزی در این اتفاق درست نبود.

انگار کسی عمداً نمی‌خواست کسی بیشتر بداند.

---

ریوان گفت:

«یعنی همین؟ تموم شد؟»

---

آلیا به فکر فرو رفت.

چند لحظه بعد گفت:

«نه... شاید یه راه دیگه باشه.»

---

«چی؟»

---

آلیا کمی نزدیک‌تر آمد و صدایش را پایین آورد.

«زیر کتابخانه.»

---

ریوان ابرو بالا انداخت.

«زیرش؟»

---

آلیا سر تکان داد.

«قبل از بازسازی اینجا، یه آرشیو قدیمی زیر ساختمون بوده.»

---

ریوان ساکت ماند.

---

آلیا ادامه داد:

«خیلی‌ها اصلاً نمی‌دونن هنوز وجود داره.»

---

قلب ریوان کمی تندتر زد.

«چه چیزایی اونجاست؟»

---

«نقشه‌های قدیمی... اسناد... مدارک فراموش شده.»

---

نگاهی سریع به اطراف انداخت.

«چیزایی که کسی نمی‌خواد دیده بشه.»

---

برای اولین بار، ریوان واقعاً به چیزی امیدوار شد.

---

«می‌تونی منو ببری اونجا؟»

---

آلیا لحظه‌ای فکر کرد.

بعد آرام گفت:

«فکر کنم بتونم.»

---

---

آن شب، وقتی کتابخانه بسته شده بود، هر دو برگشتند.

شهر در سکوت فرو رفته بود.

چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شده بودند.

---

آلیا یک چراغ نفتی کوچک در دست داشت.

نور زردش روی دیوارهای سنگی می‌رقصید.

---

«مطمئنی کار درستی داریم می‌کنیم؟»

---

ریوان بدون مکث گفت:

«نه.»

---

آلیا خندید.

«حداقل صادق هستی.»

---

در عمق ساختمان حرکت کردند.

از میان قفسه‌های بلند کتاب.

از کنار درهای قفل‌شده.

تا به راهرویی باریک رسیدند.

---

در انتهای راهرو، یک در چوبی قدیمی بود.

نیمه‌پنهان پشت وسایل انباشته.

---

آلیا گفت:

«همینجاست.»

---

ریوان نگاهش کرد.

«تا حالا نرفتی داخل؟»

---

آلیا سر تکان داد.

«نه.»

---

برای اولین بار، کمی تردید در صدایش بود.

---

هر دو در را هل دادند.

---

در ابتدا تکان نخورد.

---

بعد با صدایی سنگین و کشیده باز شد.

---

هوای سردی از داخل بیرون زد.

---

ریوان چراغ را بالا گرفت.

---

پله‌های سنگی به پایین می‌رفتند.

به تاریکی عمیق زیر کتابخانه.

---

آلیا آرام گفت:

«هنوز هم می‌خوای بری؟»

---

ریوان نگاهش را به تاریکی دوخت.

به جایی که جواب‌ها ممکن بود آنجا باشند.

---

و گفت:

«بیشتر از همیشه.»

---

هر دو وارد تاریکی شدند.

---

پایان فصل ۸

رماندرام
۱
۰
aryan mz
aryan mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید