اون دوازده روز خیلی زود گذشت..انگار همه چیز دست به دست داده بود تا تمام ایران به جوش بیافتند..نه تنها ایران بلکه تمام کسایی کهه حتی خارج از ایران زندگی می کردند.
آخر شب بود یهو همه جا پر شد از این زمزمه...مثل اینکه ایران رو زدن!..
روز اول بعد از درک دیشب انگار کسی نمی خواست قبول کنه،انگار کسی نمی خواست به روی خودش بیاره،انگار همه منتظر یک خبر فجیع تر بودن.انگار...انگار....انگار....
اون تایم همه فقط سعی می کردند تلاش کنند تا آب در دل هیچ هموطن و خانواده ای تکان نخورد...
آخه خانواده یعنی ایران...
ته ثلب همه امید به ایران و ایرانی بود...وقتی خبر می رسید ایران داره می زنه!خیلی خوب داره می زنه!همه از ته قلبشون امید می گرفتند و خوشحال می شدند.یک چند روزی گذشت..
دیگه کسی توان شنیدن براش نمونده بود، هر روز یک شهر هر روز یک داستان جدید و وحشتناک اما نه تنها کسی به به روی خودش هم نمی آورد بلکه هر روز یه عالمه راهپیمایی تشکیل می شد برای حمایت از دولت،ایران و ایرانی..
آدم وقتی اون حجم از آدم رو برای حمایت توی کوچه و خیابون می دید واقعا امیدوار تر و خوشحال تر می شد..
در حقیقت همه ی اون راهپیمایی ها نور امیدی توی دل آدما بود..
تو همین موقعیت ها بود که فیلم هایی از اسراییلی ها پخش می شد که همش در حال فرار بودند
و در همون حال ایرانی جماعت فریاده ایران...ایران...ایرانش فقط به گوش می رسید.
اون تایم همه فهمیدن اصالت ایرانی یعنی چه...محبت ایرانی یعنی چه...عشق به ایران یعنی چه...
تقریبا یک هفته ای گذشت و روز ها تکراری شده بود.
تا اینکه یک روز گذشت و شبکه ای ایرانی داشت اخبار روزانه را توسط یک بانو ایرانی پخش می کرد که ناگهان رژیم نامرد و کودک کش اسراییل به ساختمان صداوسیما حمله کرد.
شجاعت ایران ثابت شده بود اما هنگامی که این اتفاق افتاد و همه واکنش این خانم ایرانی سرکار خانم سحر امامی را دیدند و الله اکبر گفتنش را شنیدند و شجاعتش را به وضوح دیدند،اصلا برایشان استرسی نبود و امیدشان هزار برابر شده بود.
ده روزی گذشت و امید همچنان میان مردم رونق داشت اما انگار واژه جنگ برایشان عادی شده بود.
تا اینکه اسراییل رسما اعلام ترسو بودنش را کرد...ایران باز هم کم نیاورد و گفت نباید فکر کند هر چی می گوید ما عمل می کنیم ما باز هم ادامه می دهیم...
ایران باز هم ادامه داد اما ایندفعه اسراییل واقعا کم آورده بود..
معلومه باید کم بیاره....اصلا با چه شجاعتی این کارو شروع کرده که بخواد تموم کنه؟
اسراییل دوباره اعلام ترسو بودن کرد رسما اعلام کرد من توانایی این رو ندارم با ایران بجنگم...دیگر نمی توانم...
ایران در جایی که هم باید فکر می کرد تا جواب درستی بدهد همچنان به حمله های مکررش ادامه می داد...تا اینکه ایران گفت باشه..در جایی که تا آخرین لحظه دست از حمله کردن بر نمی داشت تا نشان بدهد قرار نیست حرف حرفه او باشد...
بعد از تمام شدن این ماجرا ها قرار شد یکی از بزرگترین راهپیمایی ها تشکیل بشود.
همه می گفتند آن وعده صادقی که ایران در جنگ شروع کرده بود ادامه اش فرداست..فردا یعنی همان روز روز راهپیمایی!..
راهپیمایی که شروع شد آنقدر وسیع بود که دیگر کسی نمی گفت این ادامه ی وعده صادق است و همه می گفتند این وعده صادق جدید است!
آنقدر که وسعت داشت...
بعد از تمام شدن آن روز و گذشت چندین روز از روز های جنگ، شجاعت و امید و محبت و عشق به ایران میان مردم بیشتر شده بود.
انگار همه به کشورشان علاقه مند تر از گذشته شده بودند.
در انتها باید بگویم این جنگ جنگی بود که از خود فقط غشق بیشتر به ایران را باقی گذاشت...
نگین مداح یزدی