پریزاد در حال پخش بود
توی گوشم..
ساعت سه بعدازظهر بود
تنها روی نیمکتی در پارک نشسته بودم
درحال نوشتن حال و احوالم توی دفتر روانشناسیم
پریزاد در حال پخش بود....
غم صدای قربانی نوشتن رو از من دزدید..
خیره شدم به اطرافم، به درختها، چمنها و آسمان...
چه رنگ و لعابی!
خداوند درحال هنرنمایی است....
چشمم پر از اشک شد
قلبم درد گرفت
احساس کردم معشوقه ام رو از دست دادم...
خنده داره...
چون معشوقه من الان سرکاره و قراره دو ساعت دیگه بیاد پیشم
احساس کردم......
اون معشوقه، خودمم، خودِ خودَم....
خودم رو از دست دادم، نَ ف ی سِ ه رو....
دارم دنبالش میگردم
دنبال آزروهاش،
دنبال آرامشش
میخوام پیداش کنم و این دفعه به جای سرزنش کردنش، بغلش کنم....
ببرمش تفریح
بذارم هرکار دلش میخواد بکنه
اما اون خیلی وقته خودش رو از من قایم کرده....
ترس از پیدا شدن داره.....