ویرگول
ورودثبت نام
نغمه افشاری فر
نغمه افشاری فرنغمه ام؛ دانشجوی سال دوم هنر استانبول که اوقات فراغتش را با عکاسی از کوچه‌های قدیمی و یادگیری زبان ترکی می‌گذرونه
نغمه افشاری فر
نغمه افشاری فر
خواندن ۶ دقیقه·۹ روز پیش

چمدونی که بستم، دلی که جا مونده بود

همه‌چی از یه پیام واتساپ شروع شد. دوستم فرستاد: «نغمه، ایمیلتو چک کن.» اون موقع هنوز تو کارگاه طراحی پارچه بودم، دستم بوی تینر می‌داد و ته دل‌م هم مطمئن بودم بازم رد شدم. اما باز کردم، دیدم نوشته بودن: “You are accepted to Photography Department, Istanbul.” همین‌قدر ساده. بی‌هیچ هیجان خاصی، فقط یه جمله. چند ثانیه زل زدم به مانیتور کارگاه، بعد یکی از بچه‌ها گفت «چی شد؟» فقط گفتم «فکر کنم قبول شدم.» و دوباره تینر رو برداشتم. هنوز چیزی تو ذهنم روشن نبود، فقط یه صدای دور تو مغزم می‌گفت: تمومه، میری.


اون روزای اول، فقط یه شوخی بود

تا یه هفته بعدش جدی نگرفتم. بابا هنوز داشت می‌گفت «دانشجوی عکاسی اون‌ور مگه درآمد داره؟»، مامان نگران بود بگه «غذا چی می‌خوای بخوری اونجا؟»، منم تو تلگرام دنبال گروه‌های «ایرانی‌ها در استانبول» بودم ببینم اجاره خونه چقدره. هر چی می‌خوندم بیشتر حس می‌کردم آشفته‌تر شدم. یه شب، موقع بستن چمدون تمرینی (آره، تمرینی، چون هنوز پروازی نداشتم)، نشستم روبه‌روی چمدون خالی و فکر کردم اصلاً چی لازمه ببرم؟


اون لیست لعنتیِ چمدون

اول نوشتم: لباس گرم، دوربین، لنز یدکی، شارژر، کابل. بعد مامان اومد گفت سبزی خشک یادت نره. بابا اضافه کرد قیچی خیاطی و نخ سوزن لازم میشه. یکی از دوستام پیام داد گفت: کرم ضدآفتاب از ایران ببر، اونجا گرونه. خلاصه یه چک‌لیست شد در حد مهاجرت خانوادگی!

آخرش چمدون سنگین شد از چیزهایی که مطمئن بودم به درد نمی‌خوره ولی نمی‌تونستم نبرم. مثلاً دفتر کوچیکی که پارسال مامان اوپرباش خریده بود، بوی تهران می‌داد. یه شال قرمز که هیچ‌وقت درست نمی‌پوشیدمش چون زیاد جلب توجه می‌کرد. ولی گذاشتم ته چمدون، لابد واسه روزایی که دلم تنگ میشه.

اون موقع نمی‌دونستم هواپیمایی محدودیت وزن داره، بعد تو فرودگاه با بدبختی نیم ساعت از توش لباس درآوردم تا برسه به وزن مجاز. همون‌جا بود که به خودم گفتم کاش به‌جای سه تا کتاب قطور، یه بسته چای برداشته بودم. چای استانبول اون‌جوری نیست که دلم بخواد. یه چیزی بین تلخ و آبکیه، نه مثل چای مامان غلیظه.


داستانِ پذیرش بدون پَس‌انداز

من هیچ پس‌اندازی نداشتم؛ تقریباً صفر مطلق. پورتفولیوم رو با یه گوشی سامسونگ قدیمی درست کردم. عکس‌هامو فرستادم به دانشگاه هنر استانبول با هزار جور شک و تردید. انتظار جواب نداشتم چون تو اینترنت نوشته بودن حتماً باید رزومه دهن‌پرکن داشته باشی. ولی راستش، فقط عشق خالص بود که داشتم. یه میل عوضی به ثبت لحظه‌ها — همون لحظه‌هایی که معمولاً هیچ‌کس نمی‌بینه.

اپلای کردن خودش یه ماجرای جدا بود. کلی فرم که نصفشون رو نمی‌فهمیدم. توی هر ردیفش با گوگل ترنسلیت ترجمه می‌کردم؛ یه جا نوشته بود Statement of Purpose، من نفهمیدم “هدف از تحصیل” یعنی دقیقاً چی. نوشتم: «می‌خوام یاد بگیرم چطوری آدم‌ها رو همون‌طوری که هستن ثبت کنم.» بعد کلی عکس خیابون ولیعصر و یه پروژه درباره پنجره‌های فرسوده آپارتمانای قدیمی رو آپلود کردم.

شاید همین بی‌پیرایه بودن کار کرد. چون دانشگاه‌های هنر دنبال آدم‌هایی‌ان که ادا درنیارن.

وقتی اون ایمیل پذیرش اومد، هنوز پول رفتن نداشتم. بعد از یه مدت، با فروختن بخشی از وسایل و قرض از یکی‌دو تا دوست، تونستم شهریه ترم اول رو جور کنم. نه اسپانسر، نه بورسیه خاصی. فقط من و یه انگیزه که هنوز هم نمی‌دونم از کجا اومده بود.


آخرین شب خونه

دو شب مونده به پرواز، همه چی عجیب شد. مامان تا نصف شب داشت خوراکی می‌ذاشت تو کیفم. بابا ساکت بود. برادرم مسخره می‌کرد که «خوب شد میری، دوربینتو از جلو صورتم بردار.» ولی چشمش برق می‌زد از دلتنگی.

اون شب وسط چای‌خوردن، احساس کردم هیچ‌کدوم‌مون بلد نیستیم خداحافظی کنیم. نه من، نه اونا. فقط سعی می‌کردیم عادی باشیم. مامان گفت: «اون‌جا هم نغمه باش، نذار عوضت کنن.» نمی‌فهمید چی می‌گفت تا وقتی رسیدم استانبول و دیدم چقدر راحته آدم خودش نباشه.


فرودگاه امام، ساعت شیش صبح

هوا هنوز خواب‌آلود بود. صف جلوی چک‌این طولانی. صدای بچه‌هایی که با گریه خداحافظی می‌کردن قاطی صدای اعلام پرواز شده بود. یه حرکت یهویی تو سرم کرد: برگشتن یا رفتن؟ ولی دیگه دیر بود.

یه لیوان چای گرفتم از کافه‌ی طبقه بالا. همون لحظه‌ای که چای داغ رو هورت کشیدم، حس کردم همه اضطراب تو گلوم جمع شد. شاید چون یه جمله تو ذهنم پیچید: «از اینجا که بری، دیگه فقط مهمان می‌مونی.» یه حس عجیبی از دلتنگی زودرس. یعنی حتی قبل از پرواز، دلم تنگ شده بود.


اولین نور در استانبول

وقتی هواپیما نشست و از پنجره بیرون رو نگاه کردم، همه چی خاکستری بود. نه هیجان، نه ترس. فقط یه تهِ خستگی. از فرودگاه تا محل خوابگاه با یه ون رفتم. راننده با لهجه غلیظ ترکی گفت: «اولین باره؟» فقط سرم رو تکون دادم. بوی بنزین و قهوه سوخته تو هوا پیچیده بود. استانبول اون روز زمخت بود. تو ذهنم ازش تصویر شاعرانه‌ای نداشتم. فقط حس کردم قرار نیست راحت باشه، ولی یه‌جور ناخوشایندِ دوست‌داشتنی داشت.

شب اول به‌جای آنباکس کردن وسایل، نشستم کنار پنجره خوابگاه و به چراغ‌های شهر نگاه کردم. صدای بوق کشتی‌ها از دور می‌اومد. یه گربه روی دیوار روبه‌رو راه می‌رفت. فکر کردم: «خب نغمه، از اینجا به بعدش با خودتی.»


چمدونی که کاش می‌بستم

هر چی زمان گذشت، تازه فهمیدم چی کم دارم: کفش راحت! اون‌قدر پیاده‌روی تو این شهر زیاده که پاشو می‌ذاری بیرون، شب برمی‌گردی پاهات می‌سوزه. یا مثلاً چیپک مامان که همیشه سردردمو باهاش می‌مالیدم، کِیفیت اون حس خونه رو داشت.

یه بار یه هم‌کلاسی ترک ازم پرسید چرا همیشه چای ایرانی درست می‌کنی؟ گفتم چون طعمه خونه‌ست. لبخند زد، گفت: «Ev tadı, değil mi?» (یعنی مزه خونه‌ست، نه؟). همون‌جا تقریباً اشک تو چشمم جمع شد.

تو اون لحظه دلم خواست یه چمدون دیگه داشتم از بوها و صداها… از صدای اذان خونه‌مون، بوی قرمه‌سبزی مامان، و صدای موتور پدرم از سر کوچه. هیچ‌کدومش تو هیچ پروازی جا نمی‌شن.


روزی که لیر تموم شد

یه روز وسط ماه، رفتم خرید و باقیمونده پول تو کیفم شد فقط ۸۰ لیر. چیزی حدود قیمت یه وعده خوراک معمولی. همون‌جا کنار پیاد‌ه‌رو نشستم و با خودم گفتم: «خب الان چی کار می‌کنی؟» گوشیمو درآوردم و چند تا عکس از ویترین مغازه‌ها گرفتم. یه پیرزن داشت غذای گربه‌ها رو می‌ذاشت کف پیاده‌رو. اون لحظه حس کردم کاری که اومدم برایش، دقیقاً همینه. دیدنِ جزئیاتِ بی‌صدا.

پول شاید نباشه، اما اون حسِ دیدن هنوز هست.


دلتنگی‌های بی‌نظم

بعضی شب‌ها هنوز نمی‌تونم بخوابم. صدای تهویه خوابگاه یه جور خاصی تو گوشم می‌پیچه، که یاد صدای کولر خونه‌مون می‌افتم. گاهی از پنجره بیرونو نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چقدر راه اومدم تا فقط همین سکوتو تجربه کنم.

یه بار مامان زنگ زد گفت: «عکساتو دیدم، چرا هیچ‌کدوم لبخند نداری؟» گفتم: چون دارم با شهر آشنا میشم، لبخندم هنوز بلد نیست ترکی حرف بزنه. خندید، گفت: «زود یاد می‌گیری.»


جمع‌بندی که جمع‌بندی نیست

اگه بخوام راستشو بگم، هنوزم مطمئن نیستم رفتن کار درستی بود. اما هر بار که با دوربینم تو خیابونای خیس بعد بارون راه می‌رم، حس می‌کنم شاید تنها چیز درست همین بوده.

پیش از پرواز، فکر می‌کردم آدم باید آماده باشه. اما حالا فهمیدم آمادگی فقط یه توهمه. هیچ‌کس برای “تنهایی در غربت” آماده نیست. فقط کم‌کم یاد می‌گیری باهاش کنار بیای. مثل وقتی که چای استانبول بالاخره اون‌قدری بد به‌نظرت نمیاد و طعمش یه جور خاص دلنشین میشه.

چمدونی که بستم پر از وسایل بی‌مصرف بود، ولی بین همه‌شون یه چیز درست بود: دلِ کنجکاو برای دیدن زندگی از پشت لنز. شاید همون کافی بود برای شروع.

تنهاییغربت
۵
۰
نغمه افشاری فر
نغمه افشاری فر
نغمه ام؛ دانشجوی سال دوم هنر استانبول که اوقات فراغتش را با عکاسی از کوچه‌های قدیمی و یادگیری زبان ترکی می‌گذرونه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید