ویرگول
ورودثبت نام
naghmeh_pr
naghmeh_pr
naghmeh_pr
naghmeh_pr
خواندن ۸ دقیقه·۵ سال پیش

ید بیضا و ساختارها

موسی (ع) چندین معجزه داشت و معجزه دست سفید یکی از آنها بود. گرچه در قرآن به کارآیی خاص دست سفید هیچ اشاره ای نشده اما یدبیضا در ضرب المثل ها اشاره به معجزه ای دارد که می تواند در آن واحد به همه چیز سامان دهد. و در واقع بدان معنی است که اگر چیزی به سامان نبوده به دلیل کمبود ید بیضا بوده است، پس همه چیز آماده و حاضر بوده تا آن مورد مشخص ظاهر شود و نقطه پایانی برای کمی ها و کاستی ها باشد.

داستان فقط اعتقاد درونی به ید بیضا نیست و باوری است که مردم به معجزه دارند. معجزات اتفاق می افتند تا کم و کاستی های عمدی ما را جبران کنند. معجزات اتفاق می افتند وقتی که ما هیچ زحمتی نکشیده ایم، هیچ راهی را نپیموده ایم، هیچ سختی را به خود هموار نکرده ایم، اتفاق می افتند تا به جای ما و زحمات و تلاش های ما، به یک باره، خوشبختی را درست در کف دست ما بگذارند. مرحبا.

در حقیقت راه و جاده ای به سوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی یک هدیه است که به برخی داده شده است. خوشبختی مثل بارانی است که از آسمان می آید و البته حتی نه به آهستگی و اندک اندک بلکه به صورت ناگهانی در کیسه ای از آن بالاها می افتد.

جملات بالا به هزل و شوخی می مانند اما زندگی روزانه خیلی از مردمان را ترسیم می کنند. و این نه تنها زندگی مردم است که داستان واره ها و فیلم ها و بقیه دنیای رسانه هم بر همین مدار حرکت می کنند. دیدن چنین تصویری بسیار تکراری است: فردی که عمری را به بیهودگی گذرانیده و عمر را تلف کرده و هیچ نیندوخته، به ناگهان و با اتفاقی عجیب به راهی دیگر، که معمولاً راه راست است، کشیده می شود و شگفتا که در این راه بسیار مسلط و با تجربه عمل می کند و هیچ خطا و اشتباهی هم ندارد. با چنین پس زمینه فکری خیلی عجیب نیست که بسیاری از مردم دیروزشان با امروزشان هیچ فرقی ندارد و آرزوی معجزه در نهانشان مثل مسکن برای تحمل روزمرگی عمل می کند.

اما واقعیت چیست؟ واقعیت آن است که وجود خارجی هر موجودی از ساختاری تشکیل شده است. این موجود می تواند یک وضعیت اجتماعی باشد، می تواند یک حکومت باشد، می تواند نوعی سیاست یا نوعی شبکه اقتصادی باشد. هیچ کدام از آنها یک موجودیت یک دست و بی درز نیستند بلکه ساختاری هستند که از اجزا تشکیل شده اند. هر چه این ساختار بزرگتر باشد اجزای آن در تعداد بیشتر و در اندازه کوچک ترند. تا زمانی که این ساختار وجود دارد باید نوعی پایداری در اجزای این ساختار وجود داشته باشد. در مورد مسائل اجتماعی به علت ارتباطات چند وجهی بین این اجزا، سخت است که بفهمیم با هر نوع دستکاری در اجزا به چه ساختار جدیدی خواهیم رسید اما پرواضح است که تا ساختار موجود هست پایداری در بین اجزای آن وجود داشته است و اجزا در هماهنگی با هم در حرکت هستند.

پس متاسفانه هم اکنون و در عالم واقع، ید بیضا و عصای موسی(ع) دردی از کسی دوا نمی کنند و البته حتی در زمان خودشان هم کارآیی روزمره نداشتند. معجزات تنها جهت جلب توجه بودند، جلب توجه آدمیانی که غرق در زندگی روزانه و نفع و ضرر شخصی، درکی فراتر از آن برایشان سخت می نمود. در ضمن برای اعتقاد به معجزه نیاز نیست که فرد مذهبی باشد. همین که به ساختار توجه نکند و منتظر فرد موعود برای بهبود اوضاع باشد کافیست. این فرد موعود می تواند یک شخصیت سیاسی باشد، یک همسر خوب باشد، یک معلم کارآمد باشد و ... همیشه کسی هست که نبودش اوضاع خراب اکنون را توجیه کند.

این تفکرات و باورها، باورهایی که بسیاری از اوقات افراد به آن معترف نیستند، سازنده کلیشه های متنوعی اند. زمانه ما مملو از چنین کلیشه هایی است که به معضلات اجتماعی اشاره دارند. شاید یکی از مضحک ترین این کلیشه ها در فضای مجازی، فرازهایی از سخنرانی افراد درگذشته ای است که به خرابی ژن آدمها در آسیا اشاره میکنند. جالب این است که کسانی که چنین حرفهای بی مایه ای را منتشر می کنند همان کسانی هستند که در مذمت نژادپرستی به آزمایش نقشه ژنتیکی ای اشاره دارند که تمام تصورات افراد را از شجره نامه شان به هم می ریزد.

این کلیشه دارای چند وجه است. یکی از وجوه آن که بسیار هم منطقی به نظر می رسد این است که رفتار اجزای کوچک ساختار، تاثیری در برآیند کلی ندارد. وقتی یک جزء از کل به خودش نگاه می کند، به مقیاس کوچکی و بزرگی، خودش را ناچیز می پندارد. این ناچیزپنداری به خودناچیزپنداری ختم نمی شود و او همقطاران خودش را هم بی مقدار می داند. شاید این بی مقدارپنداری ناظر به ارزش ذاتی نباشد، اما حتماً ناظر به ارزش ساختاری هست. مثال بارز آن این ضرب المثل است: با یک گل بهار نمی شودکه به هیچ عنوان حقیقت ندارد. گلها ربطی به بهار ندارند. پامچال، گلی خوشبوی که برای خیلی ها تداعی عید و سال نو است، کلاً گلی زمستانی است و در فصل سرما گل می دهد و تا زمانی که سرما وجود داشته باشد گل خواهد داشت. از همین دسته اند بنفشه و گل یخ. اما حقیقت ظریفی در این ضرب المثل هست. با تغییر یک جزء کوچک، کل عوض نمی شود. منتهی با ذکر یک بند که هیچگاه گفته نمی شود: با تغییر یک جزء کوچک ساختار تغییر می کند چرا که اجزا در وجوهی مشخص و نامشخص و در سطوحی متفاوت به هم متصل هستند. از آن جا که اجزا پایدار نیستند ساختار کلی در گذر زمان ثابت نمی ماند. اما کلیشه ها ثابت اند خصوصاً اگر به بخش های عاطفی افراد تکیه کنند و نگرش منفی داشته باشند. همین کلیشه ها توضیح میدهند که ما خیلی بدبختیم! اینها کی میرن! همه چی دست خودشونه! و کار، کار انگلیسی هاست!!!

کلیشه ها جلوی افکار آزاد و بدون پیش داوری را می گیرند. کلیشه ها به ما می گویند وقتی اقتصاد سرمایه داری در جهان حکومت می کند، اقتصادی که به گفته متخصصانش هیچ بدیلی ندارد و راه دیگری برای جهان غیر از این اقتصاد متصور نیست، کارهای کوچک و بزرگ ما اثری ندارد و بهتر است تسلیم وضع موجود باشیم و در نهایت دست به دعا بریم. البته معلوم نیست خدا برای آنان که ذلیل و تسلیم همراه هر ظلمی هستند و تنها زاری را بلدند تقدیر دیگری را رقم بزند. از طرف دیگر، فعالین اجتماعی به جد معتقدند که هیچ کاری در یک ساختار اجتماعی بی ارزش نیست و هر کاری برد اثر خودش را دارد. بسیاری از فعالین اجتماعی می گویند که در هر وضعیت اجتماعی نابسامانی، آن چه که ما نمی بینیم، رضایت نهان و یا کنار آمدن اجزای ساختاری آن وضعیت است که نابسامانی را نگه می دارد و در گذر زمان پیش می برد. این کنار آمدن ممکن است ناشی از بی ارادگی یا تنبلی و یا هزاران دلیل دیگر باشد اما قله کوه یخ که مورد لعن و نفرین و یا حمد و ثنای همگان است بر بدنه عظیمی از یخ بنا نهاده شده که خود حاوی میلیونها بلور یخ است. میلیونها بلوری که اگر تنها بخش کوچکی از آن ساز خودش را بزند و ایجاد ترک کند و این ترک ترمیم نشود می تواند به فروریختن آن قله بیانجامد. همین است که با حمله به قله و یا ساختن قله بر پایه هیچ، تنها به خرابی می رسیم و عملاً هیچ هدفی را دنبال نمی کنیم. آیا این به این معنی است که قله ها را در ایجاد وضع موجود نادیده بگیریم؟ به هیچ عنوان. تنها باید دانست که قله ها نیز، بخشی از بدنه اند. بدنه ای که اگر وجود نداشته باشد قله ای هم وجود نخواهد داشت. پس اگر حقیقت، افتخاری است که پرچم افراشته، بر دوش هزاران انسان سوار شده است که در غبار تاریخ محو شده اند و اگر حقیقت، فاجعه ای پلید است، همان هم، ناشی از پلشتی هزاران است که بر دوش هم چنین زجری را به تصویر کشیده اند. پس قله ها مسئولند اما دقیقا به همان اندازه ای که بدنه مسئول است.

نباید فراموش کرد که همه فعالین اجتماعی انسانهای شریفی نیستند. پروپاگاندای رسانه ای جهان که بر پایه باورهای فعالین اجتماعی کار می کند، سعی دارد اجزای ساختاری را هدف بگیرد و با تکیه بر پایه های عاطفی، کلیشه های مورد نظر را به وجود بیاورد و به عنوان حقیقت در افکار مردم جا بیندازد. یک پروپاگاندای رسانه ای هیچ گاه اجزای کوچک ساختار را بی مقدار نمی پندارد و حتی روی کوچکترین جوامع هم کار می کند. پروپاگاندا هیچ کاری به رئوس اجتماع ندارد و برای آنها پیام شخصی نمی فرستد. شاید به نظر خیلی موذیانه برسد اما همزمان با اشغال نظامی کشورهای دیگر، شاهد دیدن فیلم هایی در سطح جهانی هستیم که در آن گرگینه ها، خون آشام ها، عفریته ها و .... موجودات بدی نیستند و به نظر زندگی مسالمت آمیزی دارند و حتی بعضی از آنها بسیار هم جذابند. البته که در سریال ها اصلاً به آن مردمی که توسط اینها آسیب می بینند پرداخته نمی شود و آن ها جزوی از تلفات جانبی اند و نقش دکوری دارند. همزمان فیلم هایی ساخته می شود که کاربرد داخلی دارند و برای دیگر کشورها به نمایش عمومی در نمی آیند. در این فیلم ها ضمن قهرمان نشان دادن ارتشی که کارش قتل عام مردم دیگر کشورهاست به تبلیغ و زیباسازی مفاهیمی پرداخته می شود که قرار است روی آنها سرمایه گذاری انجام شود و در آینده مفید فایده خواهند بود.

کلیشه ها برای تک تک ما بسیار مفیدند. به زحمت می توان کسی را قانع کرد که به اندازه دیگران در وضعیت موجود مقصر یا شریک است. بار مسئولیت سخت است و فرار کردن از آن آسان و قانع کردن همقطاران به عدم تقصیر از آن هم آسان تر. در اینجا تنها ایمان است که به کار می آید. فرد باورمند کاری به نتیجه فوری عملش ندارد و فرای منفعتی که از کارش حاصل می شود، منفعتی که شاید فردی هم نباشد، روی انجام کارش متمرکز است. اما اگر باورمند هم نباشیم، اگر صاحب ایمانی قوی هم نباشیم، اگر نخواهیم زیر بار مسئولیت هم برویم باید بیندیشیم چه کسی می داند دومینویی که از تصمیمات کوچک ما حاصل می شود سر به کجا خواهد برد؟ توانمند دانستن انسانهایی که در ظاهر قدرتی ندارند، معادل سلب مسئولیت و پاک شویی کسانی نیست که در مسند قدرت اند. بلکه روشن کردن این حقیقت است که نتیجه داستان، هر چه که هست، برآیند رفتار همگی ماست.

روزنوشتاجتماعی
۳
۶
naghmeh_pr
naghmeh_pr
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید