ویرگول
ورودثبت نام
مجید نهازی
مجید نهازینویسنده و برنامه نویس
مجید نهازی
مجید نهازی
خواندن ۳ دقیقه·۲۲ روز پیش

تیک تاکِ آخر: حکایت ساعتی که جانش را فدای ۶ صبح کرد.

تیک تاکِ آخر: حکایت ساعتی که جانش را فدای ۶ صبح کرد.
تیک تاکِ آخر: حکایت ساعتی که جانش را فدای ۶ صبح کرد.

صدای چرخیدن کلید و باز شدن در، سکوت فضا را شکست. این یعنی صاحب خانه آمده است. صاحب همه ی ما. از حال و روز دیگر وسایل خبر ندارم، اما قند در دل من یکی آب شد. من برخلاف بعضی وسایل مانند پرده، کمد و تخت خواب زنده ام. زنده بودن یعنی کار کردن. کار می کنم. و وقتی میگویم قند در دلم آب شده یعنی عقربه هایم میخواهند پنج تا پنج تا ثانیه ها را طی کنند تا فردا صبح به زودی برسند و دست نوازش گر صاحبم، بر روی سرم کشیده شود تا بابت خوش خدمتی ام، مورد قدردانی قرار گیرم. البته به جز من وسایل زنده دیگری نیز در این خانه وجود دارد، اما تنها من هستم که صاحبخانه را راس ساعت ۶ صبح بیدار می‌کنم. تنها من هستم که اجازه دارم بعد از ساعت‌ها که صاحبم خوابیده او را بیدار کنم. حتی تلفن همراهش که همیشه شب تا صبح کنار من، روی پاتختی است این کار را نمی‌کند. 

صاحب خانه بالاخره به اتاق آمد. جلوی هیجانم را گرفتم که اگر نمی‌گرفتم، عقربه‌هایم به خطا زمان دیگری را نشان می‌دادند. برخلاف شب‌های دیگر، تا سرش را بر روی بالش گذاشت، خوابش برد. او، روتین معمولی هر شب را به جا نیاورد. یعنی دمنوشش را با خودش به اتاق نیاورد، کتابش را مطالعه نکرد، شبکه‌های اجتماعی‌اش را چک نکرد و در آخر، مرا برای ساعت ۶ صبح کوک نکرد. فقط خوابید و بنا را گذاشت بر بی‌وقفه خرو پف کردن. همین کافی بود تا تمام چرخ دنده‌هایم را دلهره فرا بگیرد. 

تنها راهی که به فکرم می‌رسید، کمک خواستن از تلفن همراهش بود، منتها آنقدر مغرور بود که هرچه صدایش می‌زدم، جوابم را نمی‌داد. همین تلاش برای صدا زدن تلفن همراه، باعث مصرف شدن نصف نیروی باتری‌های قلمی هم شد. اگر می‌خواستم به تلاشم ادامه دهم، خودم به صبح نمی‌رسیدم. 

حالا که در تنگنا هستم و راه حلی ندارم، انگار عقربه‌هایم باعث می‌شوند زمان به سرعت سپری شود. همین امر موجب می‌شود صدای تیک تاکم کمی بلندتر از حد معمول به نظر برسد. کمی که چه عرض کنم، آنقدر صدای عقربه‌ها و چرخ دنده‌هایم بلند بود که صاحبخانه خواب زده شد. 

به چپ و راست غلتید  زیر لب حرف‌هایی زد. و بعد دستش را به سویم دراز کرد. با خودم گفتم بهتر از این نمی‌شود؛ حتماً می‌خواهد مرا کوک کند. آنقدر خوشحال شدم که لحظه ای فراموش کردم ساخت کشور چینم. اما در چشم به هم زدنی همه چیز نابود شد. یعنی من نابود شدم.

صاحبخانه دستش را به سمتم دراز کرده بود، نه برای اینکه مرا کوک کند، بلکه می‌خواست از شرم خلاص شود و همین هم شد. مرا بلند کرد و با همان چشمان بسته و خواب آلود پرتاب کرد. و من، منی که تمام دغدغه‌ام صاحب خانه بود، به دیوار برخورد کردم و شکستم. از این شوک، نه تنها دلم شکست که خودم هم خرد خاک شیر شدم. 

ثانیه‌ها می‌گذشتند و من با یک دنیا سوال بی‌جواب نمی‌توانستم از شوک بیرون بیایم. حتی وقتی ۶ صبح فرا رسید بهت و حیرتم بیشتر از پیش شد. 

ساعت را از عقربه‌های خودم نفهمیدم. از صدای زنگ کوک شده ی تلفن همراه فهمیدم. صدایی که صاحبخانه را بیدار کرد. صاحبخانه‌ای که قبل از روتین صبحگاهی اش، خورده‌هایم را جمع کرد و داخل سطل زباله ریخت.

 

تیک تاکساعتداستانکنویسندگی
۱۳
۶
مجید نهازی
مجید نهازی
نویسنده و برنامه نویس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید