ویرگول
ورودثبت نام
مجید نهازی
مجید نهازینویسنده و برنامه نویس
مجید نهازی
مجید نهازی
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

کاغذ برای شب؛ جایی که رنگ‌ها می‌میرند

کاغذ برای شب؛ جایی که رنگ‌ها می‌میرند
کاغذ برای شب؛ جایی که رنگ‌ها می‌میرند

برای من کاغذ بیارید. حالا که مچ دستم گرم شده و همه گوشا بستس، من باید بنویسم. حالا که یه قدم مونده تا غول درونم رو بکشم، کاغذ ها رو به من برسونید.

خودم یه دفتر دارم. جلدش رنگیه. یه کش سیاه دورشه و پر از سبز و نارنجیه.

این دفتر سلاح آخرمه، انتظار دارید خط خطیش کنم؟

من یاد گرفتم هر چیزی که می تونه نقش سلاح آخر رو داشته باشه، بزارم توی قلبم. حالا در این قلب فقط همین دفتره...

من نه قلبمو خط خطی می کنم، نه قلب تو رو میشکنم.

پس برای من کاغذ بیار. تا دیر نشده کاغذ ها رو به من برسون. حرفام داره لبریز میشه. داره از گوشه قلبم و از لا به لای ترکای قلبم چکه می کنه. وای اگه دست اون غول به این حرفا برسه.

از این موضوع می ترسم. ترس هم که میدونی، از یه چوب کبریت شروع میشه و تمامت رو می سوزونه.

اگه گوشاتون میشنوه، الان باید جفت دستاتونو بزارید روی گوشاتون. می خوام از الان به بعد، با جیغ و فریاد حرف بزنم. می خوام بفهمید درد های یه آدم چقدر می تونه درد داشته باشه.

تمام روزایی که شماها پی زندگی بودید، زندگی من رو فرستاده بود پی جنگیدن. به خیال خودم، قله رو فتح کردم. کاش پایین رو نگاه نمی کردم. همه ی سربازام پر پر شده بودن. همه جا پر از خودکار بی جوهر و کاغذای جرواجر شده بود.

یهو دیدم زندگی شده دور از آدما بودن. دور از شماها بودن. یهو دیدم دیگه شماها رو نمی فهمم. یهو دیدم خوابم نمی بره، نارنجیا گم شدن، سبزا دیگه نیستن، دیگه رنگی نمی دیدم.

بدم میاد از این تصویر که هیچی برای تو نداشت تا بتونه دلتو به این زندگی خوش کنه... از این تصویر بدم میاد. ازون قله، از قلم، از کاغذ، از آینه،  از نور.

من شبو می خوام. شبی رو میخوام که ماهش جرأت کنه بدرخشه. کیا مثل من عاشق شبن؟ هر کدومتون دستاشو بالا گرفت، برای من چند تا کاغذ بیاره و یه اسلحه.

خودم می دونم برای حل و فصل مشکلات از کدومشون استفاده کنم.

کاغذنویسندگیرنگغول
۱۱
۱۵
مجید نهازی
مجید نهازی
نویسنده و برنامه نویس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید