خودم را در قسمت هایی از وجودم گم کرده ام...
مثل تکه هایی از یک پازل.
حالا به هزار و یک تکه ی شکسته تبدیل شده ام،که هر تکه اش را نمیدانم به کجای دلم بچسبانم.
یکی یکی تکه ها را جابهجامیکنم..
برای [دلم] برای [ذهنم]
ولی چیده نمیشوند.
حالا در تکاپوی خودم هستم..
خودم را بیشتر از همه دوست دارم و حالا "خود ِ واقعی" ام را پیدا نمیکنم
تکه هایی از "من" گم شده است
در شهر
در خیابان و کوچه ها
حتی در خانه ام.
و خودم را در جای جای وجودم،قصه ها و حرف های آدم ها میکشانم و
پیدا نمیکنم..
فقط "حس" میکنم
درد عمیق ش را.
و تکه هایی از من که گوشه گوشه پراکنده شده و دنبال ریسمانی برای وصل کردن "خودم" به "خودم" هستم♡
