دلم گرفته است.
چند ماهی ست این[بغض] لعنتی جان را به سرم آورده و دوباره برمی گردد ته ته ِ گلویم.
شب که می شود..
آه از شب ها.
بغض است،ولی تا ته استخوان را می شکند.
مدت هاست این حال را دارم
نفس َم با بغض هماهنگ شده و رفت و آمد میکند
به محض ِ آمدن توی اتاق
[میترکد]
کاش تمام می شد
این ترکیدن ها.
کآش....
به ته گلو برمی گشت
کاش
هرشب..
هرشب....