درونم حس کردم.
تجربه ای نزدیک به مرگ
با افکار ِ مرگ.
به هم ریختگی ام را.
سردرگمی ام را.
روح ِ فشرده ام را.
تماما حس کردم.
مثل یک کاغذ مچاله شده،که هرچند ساعت باز میشود و دوباره فرو میرود...
روحم مثل برخورد به تیغ های شاخه های گل ِ سرخ زخمی میشد

و برایش مرهمی نمیافتم..
گذر کردم رنج را.
ولی طعم ِ گسل آن هنوز درون وجودم باقی ست.
.
تلخ