دلتنگی را میگذارم گوشه ی قلبم...
جایی پراز خاطره و اتفاق های دور.
جایی بزرگ به گرمای «بی بی» و «آقابزرگ»
درخانه ای سبز?

همان جایی که خیلی نزدیک به خنده های شان بود.
همان جایی که بزرگ شدم...گریه کردم،شکست خوردم و رشد کردم.
برای بی بی
بیشتر از صدا..دلتنگ سکوت هایش شده ام.
بیشتر از خنده..دلتنگ بغض هایش شده ام.
بیشتر از بیداری..دلتنگ خواب هایش شده ام.
وهمینطور..دل تنگ نگاه هایش..

وقتی بود...همه چیز را حس میکردم.
حتی...دلتنگ احساساتم شده ام.
شاید دلتنگی حالتی نزدیک به گذشته است،که هرچه دورتر میشود،بیشترمیشود...
دلتنگ روزهای دور ِنزدیکم♥️