ویرگول
ورودثبت نام
•نارنگی•
•نارنگی•روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟ _چشمی بر روی هم زد و گفت :هان !گذشت...❄
•نارنگی•
•نارنگی•
خواندن ۵ دقیقه·۵ سال پیش

حس خوب^^

بعضی چیزا هستن که هیچوقت هیچوقت فراموش نمیشن!
یا اگرم فراموش شن حس تو نسبت به اون هوا به اون منظره به اون کتاب به اون متن و.... میمونه!
هوایی شبیه هوای بارونی که ابر نداره! نمیدونم میفهمید چی میگم یا نه ولی هوا هوای قشنگیه! هیچ خاطره ای ندارم ولی مطمئنم یه روزی یه موقع ای تو اون هوا اتفاق خوبی برای من افتاده که هنوز بعد از این همه مدت  به من حس خوب میده!
یا مسجد کنار خونمون که برمیگرده به خاطره ی بچگی!
خاطره ای که الان خیلی بی مزه و... ولی هنوز با گذشتن از کنار مسجد یاد اونموقع یاد هیجان اونموقع می افتم.و لبخند میاد رو لبام
ماجرا از این قراره که شب مبارک۱۹رمضان بود طبق عادت همیشگی خانواده به مسجدمون رفتیم!
کلا مامانم جز این افرادیه که نمیزاره از کنارش جنب بخورم و خب حقیقتا برای بچه ی هفت ساله ای که نه میتونه قرآن بخونه نه قرآنی تو کمبود کتاب قرآن هست میدن دستش شب کسل کننده ای هست! اول از همه بچه ها رفتن طبقه ی دوم مسجد و خادم اونجا کلی بهشون شکلات و کتاب داستان داد و من همچنان در حال غرزدن بودم، که در طبقه ی بالا رو بستن و همه ی بچه ها به حیاط مسجد که پر از تاب و سرسره هست رجوع کردن!
بعد از غرغرهای مکرر و گریه و زاریا بلاخره اجازه ی بیرون رفتن و کسب نمودم اونم فقط بخاطر اینکه برادرم از این بسیجیای دم در بود و قرار شد اون مواظبم باشه!ولی خب از اونجایی که برادرم خیلی ارادت داره نسبت به من گفت اگه اومدی تو حیاط میکشمت! که خداروشکر،بچه های همسایه رو دیدم و به سمت اونیکی در مسجد رفتیم!
اونجا شروع بازیه من بود!و حالا بازی چیبود؟! درسته اذیت دادن بسیجیای دم در، کلا تو بچگی همیشه سردسته ی بچه ها من بودم! با کلی از دخترا و پسرای همسن خودم که قبلا تو مهد کودک بودیم چنان اذیت کردیم که بیسیم زدن اومدن ما رو بزور پراکنده کردن! نمیدونم چرا ولی خب تصمیم گرفتم از دیوار بهشون دوباره حمله کنیم! هیچکدوم از دخترا و پسرا نتونستن از دیوار رد شن بجز من:) و اینجا شروع بدبختی بود چون فهمیدن همه ی اذیتا زیر نظر من بوده هیچی دیگه دستم و گرفته بودن که من و بدن دست مامانم:))) خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه اون ترسه! خلاصه که با گریه و زاری ولم کردن و من بازگشتم به همون تاریک خونه کنار مادر!
درسته آخرش برگشتم بجای اولم ولی خب هنوزه اون اذیتا برام جالبه! و حس خوبی بهم میدن!
یا دم در خونه ی همسایه بغلیمون!که کسی توش زندگی نمیکنه  ولی یه سکو کوچیک دم درش برای نشستن داره، در دوران خیلی پیش که فکر کنم پنج الی شش ساله بودم کلا عادت داشتم کیفم و بردارم و عروسکام و مدادم بریزم توش و دم در کوچه منتظر داداش و خواهرم از مدرسه باشم که یکی از اون روزا یه دانش آموز از اونجا رد میشد من و دید! و بعد از پرسیدن اسم و اینا باهم دوست شدیم که مامانش اومد دنبالش گفت مامان جان من دوساعته دارم دنبالت میگردم کجایی چرا نمیای خونه، اونم من و نشون داد گفت مامان ببین چه بامزست تو برو من میام! از اون روز به بعد همیشه رو اون سکو مینشستیم و باهم منچ بازی میکردیم یا از این چاپا که پسرا دارن(همیشه دوست داشتم بازی کنم ولی خب داداشم هیچوقت نمیداد دستم)بازی میکردیم یا هفت قل و اینا من کیکام و میبردن باهم میخوردیم و.... ! خلاصه که حسابی اون سکو جای باحالی بود!
یا پشت بوم خونمون،که کلی لامپ روشن شهرو  میبینی^^
یا دیدن افرادی که دارن میرن رو کوه از پنجره ی اتاقم^^
یا دیدن لامپ روشن اتاق همون دوستم که باهم قهر کردیم البته الان قهر نیستیم ولی خب دیگه دوست نیستیم^^
یا بوی تَره که یاداور بوی تاج جوجه رنگیام بود (همیشه میرفتن سبزیای تو حیاط خونمون و میخوردن و تاجشون بو تره میگرفت)
یا سی دی بازی کامپوتری که هنوز که هنوزه آهنگش برام قشنگه
یا صدای ماشینای آشغالی که یاداور یه کارت پستال برای خواهرمه که من خیلی خیلی بهش علاقه داشتم(بخاطر طرحش)و وقتی بازش میکردی صدای ماشین آشغالی میداد
یا پهن کردن جعبه ی پر از خرت و پرت داداشم که توش یه لاکپشت آهنربایه

برگزیده ی جعبه ی خرت و پرتای داداشم(خدایی خیلی کیوته^^) و اون قرمزه همون لاکپشت اهنربایی و دسته ی آهنرباییش هست*-*
برگزیده ی جعبه ی خرت و پرتای داداشم(خدایی خیلی کیوته^^) و اون قرمزه همون لاکپشت اهنربایی و دسته ی آهنرباییش هست*-*


یا دیدن پروفایل افرادی که دارن لبخند میزنن به دوربین
یا خوردن چایی ساعت دو بعد ازظهر تیرماه و خوردن بستنی تو ساعت پنج صبح بهمن ماه
یا خوابیدن زیر کولر گازی بعد از اینکه از حمام اومدی تو تابستون
یا چسبوندن پاهات به بخاری و هی عصبای دردتو فعال و غیرفعال کنی
و....
همشون پر از حس خوبن حسایی که هیچوقت تموم نمیشه و با تموم شدن اون خاطرات جاش و میدن به یه لبخند به یه حس خوب ، همیشه سعی کنید هر هوایی یا منظره ای رو تبدیل کنید به حال خوب که اگه پنج سال گذشت و خاطراتتون یادتون نیومد اون هوا اون بو اون منظره لبخند بشونه رو لبتون و اینجور هم از زمان حال لذت برید و هم از آینده ای که زیاد نیست:)

پ. ن: حال خوب دست یافتنیه بشرطی که بعضی چیزا رو سخت نگیریم!

پ. ن آخری: وقتی احساس خوشحالی درونی کنی، قانون جذب هم خودش را با حال و هوای درونی تو وفق می‌دهد و خوشحالی نامحدود را به تو ارزانی می‌دارد. قانون جذب می‌گوید: هر چیزی مشابه خود را جذب می‌کند.

تو باید حس درونی خود را درک کنی تا بتوانی هرآنچه را که می‌خواهی مرئی کنی. تو نمی‌توانی گله کنی و فلاکت زده باشی و توقع داشه باشی که زندگیت تغییر کند.

? راز
?راندا برن

پ. ن آخری تر(متنام یه ذره زیاد شدن):
حقیقت این است که در این دنیا، همیشه کسی هست که با کمال میل،
بخواهد جایش را با شما عوض کند،
بخواهد مثل شما نفس بکشد،
مثل شما راه برود،
در جایی که شما زندگی می کنید، زندگی کند.
آیا اخیرا خداوند را به خاطرِ خانواده، دوستان، سلامتی و فرصت هایی که به شما داده است، شکر کرده اید؟

? هر روز پنجشنبه است.
     |جوئل اوستین|


۴۰
۲۷
•نارنگی•
•نارنگی•
روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟ _چشمی بر روی هم زد و گفت :هان !گذشت...❄
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید