از خاکستر به نور
قسمت ششم
همهچیز برای مهمونی امشب آماده شده بود. از صبح یهریز سرپا بودم؛ از آشپزی گرفته تا مرتب کردن خونه. خسته از کار، رفتم یه دوش گرفتم و اومدم اتاق تا لباس عوض کنم. بچهها هم هر کدوم مشغول آماده شدن بودن، اما با همهی شلوغیهای خونه، باز هم فکر و خیال مهگل ولم نمیکرد.
جلوی آینه ایستادم و شالم رو مرتب کردم. چند تار موی سفیدی که از کنار شقیقههام بیرون زده بود، یادم انداخت زندگی همیشه اونطوری که دلت میخواد پیش نمیره.
ـ به چی نگاه میکنی؟
صدای یزدان منو به خودم آورد.
پشت سرم ایستاده بود و جلوی آینه دکمههای پیراهن سفیدش رو مرتب میکرد. آستینهاش رو تا روی مچ پایین کشید و گفت:
ـ خانم، زحمت میکشی این دکمه آخر رو ببندی؟
خندیدم و جلو رفتم.
موهای جوگندمیش رو با دست مرتب کرد. با اینکه چند سالی از پنجاه سالگیش گذشته بود، هنوز همون ابهت همیشگی رو داشت.
همین که نگاهم رو توی آینه گرفت، خندید.
ـ خودت پیری!
لبخند زدم.
ـ من که چیزی نگفتم، فقط داشتم نگاهت میکردم.
چند لحظه بیصدا نگاهم کرد.
ـ هنوزم هر وقت به چشمای قهوهایت نگاه میکنم، دلم میلرزه... خدا رو شکر میکنم که اومدی توی زندگیم. انقدر هم به اون چند تار موی سفیدت نگاه نکن... از همیشه قشنگتری.
لبخندی زدم و آروم روی شونهش کوبیدم.
ـ من باید از تو ممنون باشم... که وسط اون همه حال بد، اومدی و زندگیمو از نو ساختی.
چشمهاش پر از لبخند شد.
ـ یادته روز اولی که همدیگه رو دیدیم؟ نزدیک بود منو بکشی!
خندیدم.
ـ اون که تقصیر خودت بود، نه من...
هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق بدون هیچ تقهای باز شد و مهگل و مازیار مثل همیشه سرزده اومدن تو.
اخمی کردم، اما قبل از اینکه چیزی بگم، یزدان با لحن جدی گفت:
ـ به شما دوتا در زدن یاد ندادن؟
مهگل عینکش رو روی بینیش جابهجا کرد و با خنده گفت:
ـ وا بابا! برا اومدن تو اتاق مامان و بابا هم باید اجازه بگیریم؟
بعد نگاهی به مازیار انداخت و هر دو ریز خندیدن.
مهگل یه دور جلوی ما چرخید.
ـ مامان، این لباس خوبه؟
کتوشلوار سبز زیتونی پوشیده بود و موهای بلندش رو نیمهبسته پشت سرش جمع کرده بود. چند تار مو کنار صورتش ریخته بود و صورت آرومش رو قشنگتر کرده بود.
لبخند زدم.
ـ عالی شدی مامان جان... فقط مونده برات اسفند دود کنم که چشم نخوری.
صدای اعتراض مازیار بلند شد.
ـ بهبه! پس من چی؟ این همه تیپ زدم، اسفند واسه من نیست؟
نگاهم سمتش رفت.
تیشرت مشکی جذب تنش، روی پوست گندمیش حسابی نشسته بود و موهای همیشه آشفتهش، مثل همیشه بیدردسر جذابش کرده بود.
خندیدم.
ـ بازوهاتو هم که گذاشتی بیرون تا بیشتر خودنمایی کنه! خیالت راحت، برای هر دوتون اسفند دود میکنم.
همه زدیم زیر خنده.
هنوز به آشپزخونه نرسیده بودم که صدای آیفون خونه بلند شد.
لبخندم همونجا روی لبم خشک شد.
دلشورهای که از صبح همراهم بود، دوباره برگشت.
برای چند لحظه فقط به در خیره موندم.
نفهمیدم یزدان کی رفت و آیفون رو جواب داد.
وقتی به خودم اومدم، صدای سلام و احوالپرسی مهمونها از پشت در میاومد.
یزدان نگاهی نگران بهم انداخت.
یه نفس عمیق کشیدم، لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم و همراهش به سمت در رفتم.
اول از همه یاسر وارد شد. قامت بلند و شونههای پهنش هنوز همون ابهت همیشگی رو داشت. موهای جوگندمیش از کنار شقیقهها سفیدتر شده بود، اما نگاه نافذ و لبخند آرومش باعث میشد هر کسی کنار اون احساس امنیت کنه.
ـ سلام خواهر.
با لبخند جواب سلامش رو دادم.
پشت سرش لیلا وارد شد. مانتوی سرمهای پوشیده بود و روسری کرمرنگش، صورت آروم و مهربونش رو دلنشینتر کرده بود.
ـ خسته نباشی نرجس جان.
ـ قدمتون روی چشم.
آخر از همه عماد وارد خونه شد.
پیراهن آبی نفتی تنش بود و ریش مرتبش، چهرهش رو پختهتر از سنش نشون میداد. تا سلام کرد، نگاهش ناخودآگاه روی مهگل نشست؛ اما مهگل خیلی زود نگاهش رو ازش گرفت و مشغول سلام و احوالپرسی با لیلا شد.
همه به هال رفتیم و دور هم نشستیم.
صدای خنده مازیار کمکم یخ مجلس رو آب کرده بود و گفتوگو از کار و زندگی شروع شد؛ اما ته دلم هنوز آروم نبود.
نمیدونستم چرا...
فقط حس میکردم امشب قراره چیزی، هرچند خیلی کوچیک، آرامش این خونه رو به هم بزنه.