نرجس·۱ روز پیشاز خاکستر به نوراز خاکستر به نورقسمت ششمهمهچیز برای مهمونی امشب آماده شده بود. از صبح یهریز سرپا بودم؛ از آشپزی گرفته تا مرتب کردن خونه. خسته از کار، رفت…
نرجس·۷ روز پیشاز خاکستر به نورقسمت دومصدای چرخیدن کلید توی قفل اومد.فکر کردم مهگله.سرم رو از آشپزخونه بیرون آوردم و گفتم:ـ مامان جان، امروز چطور گذشت؟اما وقتی در باز شد،…
نرجس·۸ روز پیشاز خاکستر به نورقسمت پنجمهمه دور هم نشسته بودیم. هنوز ذوق اومدن مازیار از دلم نرفته بود.رو بهش کردم و گفتم:ـ پسرم، تو که گفته بودی هفتهی دیگه میای. چی شد…
نرجس·۱۴ روز پیشخاکستر به نورخواست چیزی بگه که در اتاق با شدت باز شد.مهگل مثل همیشه بدون در زدن اومد تو. از خوشحالی بالا و پایین میپرید.ـ مامان! بابا! اومد!هر دو با تع…
نرجس·۱۴ روز پیشخاکستر به نورقسمت سوممیز شام رو چیده بودم و منتظر بودم پدر و دختر از جلوی تلویزیون دل بکنن و بیان سر سفره.مثل همیشه نشسته بودن پای فوتبال و سر تیمهای…
نرجس·۱ ماه پیشاز خاکستر به نورصدای محکم بسته شدن در اتاق توی خونه پیچید.از آشپزخونه اومدم بیرون و نگاهم افتاد به یزدان که با صورت برافروخته جلوی اتاق مهگل ایستاده بود. ا…