صدای محکم بسته شدن در اتاق توی خونه پیچید.
از آشپزخونه اومدم بیرون و نگاهم افتاد به یزدان که با صورت برافروخته جلوی اتاق مهگل ایستاده بود. از حالتش معلوم بود اگه یه دقیقه دیگه اونجا بمونه، دوباره دعوا راه میافته.
آروم بهش نگاه کردم و با چشمهام ازش خواستم چیزی نگه.
چند ثانیه به در خیره موند، بعد یه نفس عمیق کشید و رفت سمت آشپزخونه.
دلم گرفت.
چند روزی میشد که خونه دیگه اون آرامش همیشگی رو نداشت. انگار بین دیوارهاش پر شده بود از حرفهایی که هیچکس جرئت گفتنشون رو نداشت.
آروم در زدم.
ـ دخترم، میتونم بیام تو؟
جوابی نیومد.
خواستم دوباره در بزنم، ولی پشیمون شدم. مهگل وقتی ناراحت میشد، دوست داشت یه مدت تنها باشه.
گفتم:
ـ ما داریم ناهار میخوریم. قرمهسبزی پختم، هر وقت دلت خواست بیا.
میدونستم قرمهسبزی رو خیلی دوست داره. شاید همین بتونه از اتاقش بیرونش بیاره.
برگشتم آشپزخونه.
بوی قرمهسبزی کل خونه رو برداشته بود، ولی یزدان فقط با قاشقش توی بشقاب بازی میکرد. انگار نه انگار غذای موردعلاقهش جلوشه.
کنارش نشستم و برای خودم برنج کشیدم.
بعد از چند لحظه سکوت، یه آه کشید و گفت:
ـ به نظرت من برای دخترمون کم گذاشتم؟
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.
دستی به موهای جوگندمیش کشید و گفت:
ـ هر چی خواسته براش فراهم کردم. هیچوقت نذاشتم حسرت چیزی به دلش بمونه. حالا فقط میخوام یه بار به حرفم گوش بده.
دستم رو گذاشتم روی دستش.
ـ یزدان جان، چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟
اخم کرد و گفت:
ـ آخه پسر برادرم چه مشکلی داره که قبولش نمیکنه؟
خواستم جوابش رو بدم که صدای باز شدن در اتاق اومد.
هردومون ساکت شدیم.
مهگل توی چارچوب آشپزخونه ظاهر شد.
چشماش از گریه پف کرده بود و دور عینکش قرمز شده بود. دیدنش دلم رو فشرد.
بیحرف صندلی کنار پدرش رو کشید و نشست.
براش غذا کشیدم.
چند لحظه فقط به بشقابش خیره موند.
بعد قاشقش رو کنار گذاشت و گفت:
ـ با اجازهتون... میخوام خودم با عماد حرف بزنم.
یزدان با تعجب بهش خیره شد.
منم منتظر موندم ادامه بده.
مهگل انگشتهاش رو محکم توی هم قفل کرده بود.
یه نفس عمیق کشید و گفت:
ـ میخوام همهچی رو براش توضیح بدم. حتی اینکه علاقهای که بهش دارم فقط به خاطر اینه که پسرعمومه.
بعد سرش رو انداخت پایین.
نمیدونم چرا، ولی یه حس بدی توی دلم افتاد.
انگار یه چیزی بود که مهگل نمیدونست...
یه چیزی که اگه میفهمید، شاید همهچیز عوض میشد.