ویرگول
ورودثبت نام
نرجس
نرجساینجا جاییه برای فرار از روزمرگی ها؛ هر صفحه، دری به یک دنیای تازه باز میکنه
نرجس
نرجس
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

از خاکستر به نور

صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد.

فکر کردم مهگله.

سرم رو از آشپزخونه بیرون آوردم و گفتم:

ـ مامان جان، امروز چطور گذشت؟

اما وقتی در باز شد، یزدان رو دیدم.

مثل همیشه با همون لبخند گرمش وارد خونه شد. چند تا کیسه خرید دستش بود. اومد سمت آشپزخونه، خریدها رو روی میز گذاشت و خم شد و یه بوسه روی پیشونیم زد.

ناخودآگاه لبخند زدم.

هنوزم بعد از این همه سال، بعضی از کارهاش دلم رو گرم می‌کرد.

خواستم گونه‌ش رو ببوسم که صدای باز شدن در اومد.

هردومون برگشتیم.

مهگل با یه لبخند شیطنت‌آمیز دم در ایستاده بود.

ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

ـ به‌به! چشم منو دور دیدین؟

یزدان خندید.

ـ ای پدرسوخته! فضول شدی؟ کبکت هم که خروس می‌خونه. حالا بگو ببینم امروز چه کار کردی؟

لبخند مهگل کم‌رنگ شد.

کیفش رو روی مبل انداخت و نشست.

یه لحظه انگار دنبال کلمات می‌گشت.

ـ با هم حرف زدیم... قرار شد که...

نگران نگاهش کردم.

ـ مامان جان، چرا این‌قدر من‌من می‌کنی؟ حرفتو بزن.

یزدان با نگاهش فهموند که بذار خودش آروم حرفش رو بزنه.

منم ساکت شدم و روی صندلی نشستم.

مهگل یه نفس عمیق کشید.

انگار گفتن این حرف‌ها براش راحت نبود.

ـ حرف‌هامونو زدیم. هدف‌هامو براش توضیح دادم. گفتم فعلاً به ازدواج فکر نمی‌کنم و می‌خوام روی خودم و آینده‌م تمرکز کنم.

چند لحظه مکث کرد.

ـ گفتم همیشه نظر بابا و شما برام مهم بوده، ولی این دفعه پای زندگی خودم وسطه.

نگاهش کردم.

توی چشم‌هاش چیزی بود که قبلاً کمتر دیده بودم.

یه جور اصرار...

یه جور ترس...

و شاید یه جور تردید.

ادامه داد:

ـ نمی‌خوام یه تصمیم اشتباه بگیرم و بعدش تا آخر عمرم پشیمون بشم. مهم‌تر از همه اینکه من به عماد فقط به چشم پسرعمو نگاه می‌کنم...

یزدان حرفش رو برید.

ـ دخترم، آخرش چی شد؟

مهگل لبش رو گاز گرفت.

ـ عماد از حرف‌هام ناراحت شد. ولی گفت یه فرصت دیگه به هم بدیم تا ببینیم چی می‌شه. منم گفتم باید بیشتر فکر کنم.

بعد از تموم شدن حرفش، از جاش بلند شد.

ـ می‌رم یه کم استراحت کنم.

صداش آروم بود، اما بغضش رو می‌شد فهمید.

وقتی رفت توی اتاقش، چند ثانیه سکوت بین من و یزدان حاکم شد.

یزدان دستی به صورتش کشید.

به نظر می‌رسید تا حدی آروم شده، اما هنوز نگرانی از چشماش معلوم بود.

از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.

شروع کردم به جمع کردن ظرف‌ها و گذاشتن خریدها توی یخچال.

یزدان هم تنقلات و خوراکی‌هایی رو که خریده بود، توی کابینت می‌چید.

مثل همیشه چیزهایی رو خریده بود که دوست داشتم.

یه لحظه دست از کار کشیدم و بهش خیره شدم.

سنگینی نگاهم رو حس کرد.

برگشت سمتم و لبخند زد.

ـ جانم عزیزم؟ چیزی شده؟

آهی کشیدم.

ـ نه... فقط یه کم نگرانم.

لبخندش محو شد.

ـ بابت مهگل؟

سر تکون دادم.

ـ دلم نمی‌خواد آسیب ببینه. اون هنوز از خیلی چیزا خبر نداره...

هنوز حرفم تموم نشده بود که سریع انگشتش رو جلوی لبش گذاشت.

ـ هیس... آروم‌تر.

همون لحظه صدای مهگل از پشت سرمون بلند شد.

ـ چی رو آروم‌تر؟

از جا پریدم.

یزدان هم غافلگیر شد.

هیچ‌کدوممون نفهمیده بودیم کی از اتاقش بیرون اومده.

چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.

بعد یزدان برای اینکه اوضاع رو جمع کنه، خندید و گفت:

ـ فال‌گوش وایساده بودی؟

مهگل اخم ساختگی‌ای کرد.

ـ نه باباجان! گرسنه‌م شده بود. اومدم ببینم مامان چی درست کرده.

لبخند زدم، اما ته دلم هنوز آشوب بود.

۰
۰
نرجس
نرجس
اینجا جاییه برای فرار از روزمرگی ها؛ هر صفحه، دری به یک دنیای تازه باز میکنه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید