محمد محمودیه − ۰۲
مدت زمان خواندن متن به دقیقه: ۷ دقیقه
رابعه؛ نخستین زن شاعر پارسیسرا
باز یکی دیگر از جشنهای برادرش بود. در گوشه به تماشای مردم و رفتوآمدشان نشسته و غرق در فکر و خیال بود:
به راستی بیت زیبایی بود. شاید شاعر تصویر معشوق را در ذهن داشته و این شعر را سروده است. حتما همینطور است. با صلهای که گرفته است برای معشوقهاش لعبت گرانبهایی خواهد خرید. خوب است او را به مشاعره دعوت کنم و نشان دهم چندان هم که فکر میکند بیرقیب نیست.
حوصلهام سر رفته است. میخواهم نقاشی کنم. ای کاش چند ساعتی همهی مردم خشک میشدند تا کل قابی که به چشم میبینم را نقاشی کنم. ولی نه؛ ممکن نیست. مگر میتوانی به همهی این مردان اشرافزاده بگویی ساعتی بایست تا یک زن نقش تو را بکشد؟ فقط دلم میخواهد مردی جرئت کرده و گردنکشی کند. او را به رزم طلبیده و نقشم را با شمشیر بر تنش حک میکنم. اما... آن وقت مردم چه میگویند؟ مگر زن هم مبارزه میکند؟ بیخیال؛ تصویر خودم را در حال اسبسواری میکشم؛ در دشتی بیانتها و سرسبز ... آن مرد کیست؟ چرا قبلاً او را ندیده بودم؟ چهقدر به برادرم نزدیک است!
رابعه: بانو جان او کیست؟
دایه: آن جوان را می گویی؟ بکتاش است؛ کلیددار خزانهی برادرت.
رابعه: بکتاش...
درآمد آتشی از عشق زودش *** بهغارت برد کلی هرچه بودش
چنان آن آتشش در جان اثر کرد *** که آن آتش تنش را بیخبر کرد
و این چنین «بغض چندین سالهاش باز شد». دختری به نام رابعه و بدعتی غریب بود در دل سرزمینهای تازهاسلامدیده و در سرای پدر، فرمانروای بلخ و سیستان و قندهار و بست، در سدهی چهارم هجری قمری و روزگار سامانی که یادی از نابسامانی ایام میکرد.
از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر میگریستند و دلش چون شمع میگداخت. چون عشق دختر بر پسر و خصوصا دختر پادشاه بر غلام ننگی بر دامان خانواده و گناهی نابخشودنی بود، از اظهار آن سر باز میزد. عاقبت پس از یک سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پای درآورد و بر بستر بیماری افکند. در این بین دایهی رابعه که از موضوع باخبر میشود، خود را واسطهی جریان عشق بین او و بکتاش میکند.
رابعه: میترسم... اگر کسی باخبر شود، مردم چه میگویند؟ برادرم حارث را... او که...
آه... چند وقتی است راحتتر از قبل اشعار به من الهام میشوند. یاد او در گوشم بیتبهبیت زمزمه میشود. قلمم روانتر از همیشه به ساز اشعار بهروی کاغذ میرقصد. دیگر محکمتر از این یارای فشردن قلم را ندارم. البته بیش از این هم یارای به دوش کشیدن جوهر حسم را در قلم نمیبینم. فقط امیدوارم زمان ضامن حفظ احساس کنونی من شود. ای کاش تاریخ اشعارم را همراه خود همانند کمانی به دستِ دلِ عاشقی برساند و معشوق شکار رام آن شود. نه این که آنها را در کوچهپسکوچههایی از ابهام و زیر ویرانههای جبر دفن کند. برایش نامه مینویسم... و در آن زیباترین نقاشیام را ضمیمهی اشعارم میکنم. خود را در آینه میبینم و از قاب آن بر نامهی خود نسخهبرداری میکنم تا نسخهای از خودم را به نزدیکی محبوبم برسانم.
نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه *** یکی صورت ز نقش خویش آن ماه
و اینچنین نقاشی چهرهی خود و اشعارش را در دست کبوتر سبکبال، دایهی دوستداشتنیاش، به سمت یار می فرستد. بکتاشِ از همه جا بیخبر، نمیدانست این نامه دامی است که او را در حلقههای سلسلهی زلف یار به بند میکشد. با دیدن نقش رابعه، بکتاش بدون هیچ تقلایی دل به یار میبازد.
چو نقش او بدید و شعر بر خواند *** ز لطف طبع و نقش او عجب ماند
به یک ساعت دل از دستش برون شد *** چو عشق آمد دل او بحر خون شد
در چند باری که شاهد ملاقاتشان هستیم، بکتاش دستبهدامان عاشق خود، که حال معشوقهاش نیز هست، میشود؛ اما از او سردی میبیند. مکالمهی آنها از این قرار است:
غلامش گفت ای من خاک کویت ***چو میداری ز من پوشیده رویت
چرا شعرم فرستادی شبوروز ***دلم بردی بدان نقش دلافروز
چو در اول مرا دیوانه کردی *** چرا در آخرم بیگانه کردی
جوابش داد آن سیمینبر آنگاه *** که یک ذره نهای زین راز آگاه
مرا در سینه کاری اوفتادهست *** ولیکن بر تو آن کارم گشادهست
چنین کاری چه جای صد غلامست *** به تو دادم برون، اینت تمامست
تو را آن بس نباشد در زمانه *** که تو این کار را باشی بهانه؟
اساسی کوژ بنهادی درین راز *** به شهوتبازی افتادی ازین باز
چندی بعد جنگی در حوالی بلخ رخ میدهد.
دایه: بانو جان؟
رابعه: خبری تازه از جنگ شده؟
دایه: بکتاش به همراه برادرتان به اردوگاه رفتند و فردا با دشمن درگیر خواهند بود.
رابعه: مگر حاکم بخارا به کمک لشکر برادرم نیامده بود؟ پس چرا...؟ آه ... هر چه سریعتر برایم لباس رزم و روبنده آماده کن. نباید کسی بفهمد یک زن در میدان نبرد است؛ آن هم دختر کعب قُزداری.
رابعه که بکتاش را در دل نبرد، زخمی و در خطر میبیند، بیدرنگ اسب خود را به سوی او حرکت داده و با زمین زدن چند تن از مردان سپاه حریف، تن زخمی و بیجان بکتاش را به اردوی خودی باز میگرداند.
در آن صف بود دختر رویبسته *** سلاحی داشت بر اسپی نشسته
بر بکتاش آمد تیغ در کف *** وز آنجا برگرفتش برد با صف
پس از جنگ جشنی بزرگ در بخارا بهپا شد و حارث هم برای تشکر از شاه بخارا به سبب یاریاش خود را به جشن رسانده بود. برای این جشن شاعران و بزرگان زیادی دعوت شدند؛ از جمله رودکی، پدر شعر پارسی که در مسیر بخارا ملاقاتی با رابعه دارد و با یکدیگر به مشاعره می پردازند:
رودکی : دخترم اشعار تو آکنده از عشق احساس است. گویی که در حال پرستش بتِ معشوقِ خود، این ابیات را در مدح او ذکر میگویی. آن بت کیست؟ آنطور که فهمیدهام با وجود خیل خواستگارانت هنوز هم تن به ازدواج ندادهای.
اینجاست که داستان ما رنگوبوی خونین میگیرد و رابعه رودکی را محرم اسرار خود دانسته و پرده از راز عشق خود به بکتاش بر میدارد.
چو شد بر رودکی راز آشکارا *** از آنجا رفت تا شهر بخارا
بهخدمت شد روان تا پیش آن شاه *** که حارث را مدد او کرد آنگاه
رودکی در دربار پادشاه حاضر میشود و چون شاه از رودکی شعر طلب میکند او برخاسته و شعرهایی از دختر که به یاد داشت، همه را از بر خواند. چون نام سراینده شعر را از او می پرسند، رودکی، مستِ می و گرمِ شعر، بیخبر از وجود حارث، زبان میگشاید و داستان را چنان که بود بیپرده نقل میکند.
ز حارث رودکی آگاه کی بود *** که او خود گرم شعر و مست می بود
ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه *** که شعر دختر کعبست ای شاه
به صد دل عاشقست او بر غلامی *** در افتادست چون مرغی به دامی
زمانی خوردن و خفتن ندارد *** بهجز بیت و غزل گفتن ندارد
اگر صد شعر گوید پر معانی *** بر او میفرستد در نهانی
اگر آن عشق چون آتش نبودی *** ازو این شعر گفتن خوش نبودی
حارث که احساس میکرد آبروی او و خاندانش با عشق شیرین خواهر از بین رفته است، فورا قصد بازگشت به بلخ میکند. چون صندوقی حاوی اشعار رابعه را در اتاق بکتاش مییابد، با تصور وجود رابطهای نامشروع بکتاش را به زندان انداخته و بهوسیلهی سلاحی، که برخی آن را غیرت مینامند، دستور به زدن رگ خواهر در گرمابه و سنگ گرفتن درب آن می دهد.
رابعه: بیچاره برادرم! دستور به ریختن خون خودش از تن من داد. مگر ما خواهر و برادر نیستیم؟ خون من ارزشمندتر از ریختهشدن بر زمین و سرد شدن است. خون من معنا و جلوهی عشق است. من از آن نمیگذرم بکتاش جانم.
سر انگشت در خون میزد آن ماه *** بسی اشعار خود بنوشت آنگاه
ز خون خود همه دیوار بنوشت *** به درد دل بسی اشعار بنوشت
چو در گرمابه دیواری نماندش *** ز خون هم نیز بسیاری نماندش
همه دیوار چون پر کرد ز اشعار *** فرو افتاد چون یک پاره دیوار
میان خون و عشق و آتش و اشک *** بر آمد جان شیرینش به صد رشک
بکتاش پس از آن، به نحوی از زندان میگریزد و شبانه سر از تن حارث جدا میکند. سپس بر مزار رابعه رفته و خنجری بر سینهی خود فرو مینشاند.
متنی که خواندید داستانی از تابوشکنی مردان و زنان پارسی در دل تاریخ ادبیات بود؛ داستانی که راوی آن عطار نیشابوری است و نقل روزگاری قریب به دو قرن پیش از خود را در الهینامه به قلم شعر به تصویر کشیده است. رابعه بلخی را نخستین شاعر زن پارسیگو میدانند. نسل او از اعراب مهاجر به خراسان بوده است. متاسفانه هماینک از رابعه هفت غزل و چهار دوبیتی و دو بیت مفرد بیش باقی نمانده است که مجموعا پنجاهوپنج بیت میشود. مابقی اشعارش که کاملا عاشقانه بودند به دست برادرش حارث از میان رفتهاند. تاریخنگاران زمان مرگ رابعه را به سال ۳۲۹ هجریقمری میدانند. آرامگاه او در بوستانی کوچک در «بلخ» است.
ابیات عطار در خصوص زندگی رابعه را از این لینک ببینید.