ویرگول
ورودثبت نام
نسیم حسین‌پور
نسیم حسین‌پور
نسیم حسین‌پور
نسیم حسین‌پور
خواندن ۴ دقیقه·۹ روز پیش

سرابِ کبود

چرخ.

صدای چرخِ گوشت اذیتم می‌کرد. ضبط را بلند کردم و حواسم را پرتِ سوتی که توی گوشم پیچیده بود. مادرم از آشپزخانه صدایم زد تا بروم کمکش برای بردنِ پیازی که توی لگن له شده بود و بویش همه‌ی خانه را برداشته بود. لگن را بردیم و گذاشتیم روی تختِ کنارِ حوض. گوشت‌ها سنگین‌تر بودند. کبابِ نذری و صیغه‌های از قبل بسته‌شده. بنا کرده بود اگر پدرم سالم از جبهه برگردد، شب‌های قدر کوچه راغذا دهد و آن‌سال قرعه به کوبیده‌ی اعلای بابامهدی افتاده بود. مامان مواد را درست کرد و بابا جوری پخت که تا تهِ محله بویش پیچیده بود.

محله.

محله‌مان را باید عوض می‌کردیم. بعدِ گندِ به بار آمده دیگر نمی‌شد چشم‌توچشم شد با همسایه‌ها. داداش‌محمد فراری بود از ترسِ آب‌خنک و هیچ‌کس نمی‌دانست کجاست. پلیس پی‌اش می‌گشت و هی دمِ خانه‌ی ما می‌پلکید تا اگر سروکله‌اش پیدا شد، کت‌بسته ببردش.

آب‌خنک.

آبِ خنک مزاجم را به‌هم می‌ریخت. شربت ولی تگری‌اش می‌چسبید. عطشِ تابستان را می‌گرفت و جگرم را حال می‌آورد. آبِ لیموهای تازه را چکاندم توی پارچ و کمی شکر ریختم و هم زدم. مادر ناله کرد. رفتم کنارش و دستانش را گرفتم. با حرکت چشم و ابرویش فهمیدم آن‌چه ‌می‌بیند، کریه است و هولناک.

نگاهش را دنبال کردم. قابِ عکسِ بابا بود. عکسی با لباسِ جبهه و چفیه‌ی خاکستری‌اش. تکیه داده بود به تفنگش و لبخندِ گشادی به لب داشت. بابا برای مامان مثلِ خدا برای بنده بود. همیشه جوری به او چشم می‌دوخت که فکر می‌کردم سلیمانِ نبی را می‌بیند روی قالیچه‌اش. آن‌روز اما نگاهش هراسیده بود. انگار مردی را می‌دید که روی جنازه‌ی پسرش خوابیده؛ پسری که گناهِ بزرگی کرده بود. با دختر باکره‌ی همسایه خوابیده بود و ترانه‌ای که توی زیرزمین خوانده بود، به گوشِ علما رسیده بود و لهو و لعبش دل‌های مومنشان را لرزانده بود و خلق‌شان را تنگ کرده بود.

کشته بودش. تحویلش داده بود به پلیس. سرهنگ چلندری هم نشانِ بزرگ‌مردی داده بودش و پستی بالاتر؛ پستی که با آن بتواند آدم‌های بیشتری بکشد. بکشد و نفسشان را فرو‌ دهد توی سینه‌اش تا طولِ عمرِ باعزتش بیشتر شود.

قالیچه.

مادر قالیچه‌ای را که بافته بود، پهن کرد روی ایوان و چای ریخت و کلوچه‌های زنجبیلیِ مادربزرگ را که از مشهد فرستاده بود، آورد برای محمد تا بخورد و هوای تازه‌ی بهاری بچشد و قبل از آمدنِ پدر برود همان‌جایی که بود و کسی جز مامان نمی‌دانست کجاست. همه بی‌خیالِ محمد شده بودند و با ریخت و قیافه‌ی جدیدش، اگر کسی او را می‌دید، نمی‌شناختش.

بابا ولی نباید سر می‌رسید. رفته بود مأموریت و بنا بود تا آخرِ هفته بماند؛ که نمانده بود و برگشته بود. شستش خبر داده بود که باید برگردد و سرِ محمد را بگذارد روی سینه‌اش.

سینه.

سینه‌ام را بریدند انداختند دور. سرطان ریشه نکرده بود، ولی بوی بغلِ محمد تا مغزِ استخوانم رفته بود و صدای ناله‌ی مامان تا تمامِ جانم. محمد قسم جانم را خورده بود که مرضیه خودش خواسته؛ گفته بود بکارتش را ببرد، که بعد به خانواده‌اش بگوید دزدیدنش و تجاوز کرده‌اند و دیگر شوهر بی‌شوهر، تا بتواند با هر مردی می‌خواهد با خیال راحت بخوابد. اما زده بود زیر حرفش. دوتا چک که خورده بود از برادرِ پفیوزش، اسمِ محمد از دهانش پریده بود بیرون.

چک.

چکِ اول را جوری زد که دومی را حس نکردم. صورتم می‌سوخت و یک‌ورش سنگینی می‌کرد به ورِ دیگر. دومی و سومی و چهارمی… و بعدش محمد خودش را انداخته بود وسط که «چرا می‌زنی بابا؟» بابا هلش داده بود آن‌طرف و مرا گذاشته بود زیر لگدهایش. نفسم بند آمده بود و کارم کشیده بود به بیمارستان.

مامان به بابا گفته بود که آهنگ گوش می‌کنم و رژ می‌زنم و جلوی آینه می‌رقصم. به خیالش دخترش خراب شده بود و اگر جلویش را نمی‌گرفت، گندش همه‌ی عالم را برمی‌داشت.

آینه.

آینه‌ی کوچک و جیبی‌ام را درآوردم تا ببینم اثری از کبودی زیرِ چشمم مانده یا نه. مانده بود. یک‌هفته خانه ماندن فایده نداشت و معلوم بود کتک مفصلی خورده‌ام. لیلا دلش سوخته بود برایم. مادرش توی داروخانه کار می‌کرد. خواسته بود پمادی بیاورد که زودتر خوب شود آن سیاهی‌های چغر. با نوکِ انگشتِ ظریفش پماد را مالید روی کبودی‌ها و تازه آن‌جا بود که فهمیدم چشم‌هایش قهوه‌ایِ روشن است وچهره‌اش معصوم.

معصوم.

معصومه پیشم مانده بود تا درد را حس نکنم. کُرد بود و بامعرفت. تهران آمده بود برای کار و درس. یک روز که مدیرعامل سرش داد زده بود و افتاده بود به گریه، آرامش کردم و دوستی‌مان از همان‌جا شروع شد. سرطان و دنگ‌وفنگش زودتر از تصورم تمام شد و مرضیه هم برگشت ولایتش. درسش تمام شده بود و می‌خواست مدتی پیش خانواده سر کند تا کارهای مهاجرتش روبراه شود.

مهاجرت.

مهاجرت نمی‌کردم، از بوی تعفنِ خاطراتِ نم‌کشیده، سرم گیج می‌افتاد و مغزم می‌پکید. حالا هم روزگار خوش نیست. می‌گذرد. می‌گذرد، ولی من توی متروکه‌‌ای که نمی‌دانم کجاست، دور می‌زنم و می‌گردم دنبال کمی خوشبختی. خوشبختی برای خودم. برای محمد. برای مامان.

اما برای پدر پیِ چیزی نمی‌گردم. او همه‌چیز داشت: آبرو، اعتبار، قدرت، پول، ایمان، آخرت و دعای خیر جماعتی مثلِ خودش. شاید او درست می‌گفت و عمرِ ما بود که بیهوده طی شده بود؛ به گناه و عیشِ زیاد. عیشی که با نوشیدنش جوانی‌مان پوچ شد‌ و چشممان کور، اما دلمان صبور. آن‌قدر صبور که انتظار را دار زدیم و امید را بستیم به خوشه‌ی انگور؛ که تا سالِ بعد خمره بیندازد و جامی گرانمایه دهد به نسل‌های بعد و آن‌ها بنوشند به‌سلامتی‌مان و بکوشند برای تاریخ و تمدن و آیین‌های جورواجور.

✍️نسیم

تاریخ تمدنطول عمر
۳
۲
نسیم حسین‌پور
نسیم حسین‌پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید