ویرگول
ورودثبت نام
نسیم حسین‌پور
نسیم حسین‌پور
نسیم حسین‌پور
نسیم حسین‌پور
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

کجا با این عجله، بودی حالا

لایی کشید، اُفتادم توی ماشین، ده‌سالگی، جاده چالوس. مامان و خواهرم غرقِ خواب، من ولی بیدار با بابا. بلخره یکی باید دمِ راننده را گرم کند، وگرنه ممکن است برویم تهِ دره. تازه سالمم برسیم چه فایده، حیف نیست پیچ و تابِ جاده، طلوع و‌ غروبش، شلوغ و خلوتش، سرسبزی و خشکی‌اش را نبینیم؟ من همیشه بیدار بودم با بابا. آن‌روز خمِ جاده را شکستیم و‌ صافش کردیم. بابا دست‌فرمانش یک است. ماشینی با چهار سرنشینِ ژیگول از ما سبقت گرفت. پسرهای ریغویش نیشخندی زدند. چه غلط‌های اضافی. فکرهای توی کله‌ی من و بابا خیلی وقت‌ها شبیه است. نگاه کردم به بابا، گفت: «کمربندت را ببند.» گفتم: «لازم نیست، دِ برو‌ که رفتیم.» از هیجانِ لایی‌بازی تو‌ پیچ‌های تندِ چالوس می‌گذریم و‌ می‌رسیم به آن‌جا که ژیگول‌ها به نشانه‌ی تسلیم با بابا رفیق شدند و‌ شماره‌بازی کردند.

لایی کشید، اُفتادم توی مدرسه، پانزده‌سالگی، روزی که بابا زنگ تفریح آمد و چشم دخترها را گرفت. بابا جوان بود و خوشتیپ. همه فکر می‌کردند دوست‌پسرم را جای پدرم جا زده‌ام و آورده‌ام گندِ فرارهایم را جمع کنم. او ولی بابا بود. ناظم‌ها و معلم‌ها وقتی بابا می‌آمد علاوه بر تیغیدنش کلی می‌لاسیدند تا مخش را بزنند. بابا دست‌ودل‌باز بود، زیادی. خیکِ مدرسه را پر کرده بود. مخش ولی زده نشد. دوست‌های کودنم شماره‌ی بابا را کِش رفته بودند و می‌خواستند هووی مامانم‌ شوند، ولی بابا راه نداده بود.

لایی کشید، اُفتادم توی اتاقم، شانزده‌سالگی. بابا با قیافه‌ای درهم‌ آمد و‌ خواست آماده شوم تا برویم معجونی بزنیم بر بدن. من هم که شکمو، بی‌خبر از همه‌جا، راهی شدم. معجون را خوردیم و‌ بابا شروع کرد به تعریف از من، همان‌جا فهمیدم خراب‌کاری کرده‌ام و‌ می‌خواهد دوستانه راه و چاهِ درست را نشانم دهد. فهمیده بود با هفت‌ هشت‌تایی پسر دوست شده‌ام و همه‌اشان را اوسکلِ خودم کرده‌ام. گفت اصلا در شان دخترش نمی‌بیند که اینجوری پسربازی کند. گفت دوست یکی، خدا یکی. راست می‌گفت، از آن‌جا توبه کردم و یکی‌یکی دوست شدم با خلق‌الله.

لایی کشید، اُفتادم توی حیاطِ مامان‌بزرگ، پنج‌سالگی. بوی رُب دیوانه‌ام می‌کرد. هنوز گوجه‌ها دوتا قُل نخورده، کاسه به‌دست می‌رفتم دامنِ مامان‌بزرگ را می‌کشیدم تا برایم بریزد و داغ‌داغ بخورم. مامان همیشه دعوایم می‌کرد و می‌گفت دل‌درد می‌گیرم و رُبِ خالی مگر خوردن دارد. دارد. من هنوز هم دیوانه‌ی رُب و چیزهای ربی‌ام. مثل حالا که اُملت را با رُبِ فراوان و لیمو و‌ فلفل لمباندم و دلم برای غذاهای مامان تنگ شده.

لایی کشید. امروز، برگشتنی از سرکار، پژوی مشکی رنگ‌، لاییِ تیزی کشید و مرا با خودش این‌ور و آن‌ور برد. پلیس نامحسوس ولی دنبالش کرد و جریمه را گذاشت لایِ لایی‌هایش تا دفعه‌ی آخرش باشد؛ نه برای حفظِ جانِ مردم، فقط می‌خواست خاطرِ من بیش از این خاطره‌بازی نکند.

✍️نسیم

#خاطره

۸
۲
نسیم حسین‌پور
نسیم حسین‌پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید