ویرگول
ورودثبت نام
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
ࡅ߭ࡐ‌ߊمی‌نویسم تا تکه‌های گم‌شده‌ام را در کلمات پیدا کنم.
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

پاک‌کنِ سیاه، مغزِ احمق

‌‌
‌‌


کافه شلوغ بود. نه از آن شلوغی‌های عادی؛ از آن شلوغی‌هایی که انگار هر صدا با هم لج کرده‌اند که مستقیم بروند توی مغزت و آن را از داخل، با قاشق سوراخ کنند. صدای برخورد فنجان‌ها، خنده‌های بی‌موقع، حرف‌های نصفه‌نیمه، همه با هم ریخته بودند روی سرم. من هم، طبق معمول، داشتم توی دفترچه‌ام زل می‌زدم و بین آن خط‌خطی‌های کج‌وکوله‌ای که فقط خودم می‌فهممشان، غرق می‌شدم.

قهوه ام را _ که کمی داغ بود _ برداشتم و چشیدم که همان موقع بود

که آن اتفاق افتاد

ی مزاحم؛

یک قطره قهوه‌ی داغ افتاد وسط صفحه..

همان‌جا.

وسطِ همه‌چیز.

وسطِ فکرهایم.

وسطِ جمله‌ای که داشتم می‌نوشتم.

لکه‌ی قهوه‌ای، گرد و لعنتی، شروع کرد به پخش شدن. آرام. با اعتمادبه‌نفس. انگار آمده بود بگوید: «سلام، من هم سهمی از این آشوب دارم.» و واقعاً هم داشت. حروف زیرش یکی‌یکی ناپدید شدند، انگار قهوه داشت آن‌ها را می‌بلعید، می‌جوید، و با خونسردی دفن می‌کرد.

یک لحظه خشکم زد.

یعنی این یک نشانه است؟

یعنی ایده‌ام مرد؟

یعنی دارم همه‌چیز را خراب می‌کنم؟

یعنی این لکه دقیقاً استعاره‌ی زندگی من است؟

به آن لکه بیریخت خیره شدم ، انگار اگر کافی نگاهش کنم، شاید خودش خجالت بکشد و برگردد توی فنجان. انگار اگر زاویه‌ی مرگش را درست تحلیل کنم، می‌توانم نجاتش بدهم. احمقانه؟ بله. ولی مغز من در این جور وقت‌ها خیلی باکلاس می‌رود سمت فاجعه.

باید تمام می‌شد باید این را زودتر از بین می‌بردم..

پاک‌کن را از کیفم درآوردم. مثل کسی که به یک عملیات پاکسازیِ فوق‌محرمانه وارد می‌شود، خم شدم روی صفحه و شروع کردم به ساییدن. با دقت. با همان اعتمادبه‌نفس مسخره‌ای که فقط چند ثانیه دوام می‌آورد.

پاک‌کن قهوه را پاک نکرد. قهوه را بیشتر پخش کرد.

وای چقدر مسخره پاک کن کارش پاک کردن است نه پخش کردن

نگاهی به پاک کنم می اندازم

چی؟ خراب است؟ باید پاک کن نو بخرم؟

دوباره امتحان میکنم و دوباره لکه بزرگ‌تر می‌شود .. و همینطور تیره‌تر و کثیف‌تر

و من، به‌جای عقب کشیدن، بیشتر فشار دادم. چون لابد عقل سالم همین کار را می‌کند: وقتی یک لکه دارد نابودت می‌کند، تو محکم‌تر به جانش بیفتی. نتیجه؟ صفحه شبیه میدان جنگ شد و پاک‌کن هم سیاه و له و درمانده، انگار خودش هم فهمیده بود این پروژه از اول محکوم به شکست بوده ،

چند ثانیه به آن خرابیِ لعنتی خیره شدم.

آن نخ را دیدم ..

بعد خندیدم.

فهمیدم قضیه چیست مغزم دارد مسخره بازی در می آورد

الحق که مانند بچه هاست ، نخ از لکه ی قهوه شروع شده بود و تا مغزم ادامه داشت..

میخواست چیزی را به من بفهماند

شاید ..؟

شاید اینکه چقدر احمقم؟

به پاک کردن ادامه دادم انگار که می‌توانستم با پاک کردن قهوه مغزم ، آن موجود لعنتی مزاحم را پاک کنم و هر لحظه و هر ثانیه ای که می‌گذشت لکه بد تر و بدتر می‌شد..

فکر کردم:

من کمک می‌خوام..

آره ، اوه من کمک می‌خوام

با حالت عصبی از جام پریدم دفترچه ام را در دست گرفتم و سعی کردم به همه نشان بدم شروع کردم به داد زدن : این... این لکه...

نخ را با دستم گرفتم

- این نخ.. ببینم .. کسی قیچی داره .. واقعا .. واقعا داره اذیتم می‌کنه..

فکر می‌کنم کسی قیچی همراه نداشت چون فقط تنها چیزی که اتفاق افتاد پچ پچ های در گوشی و نگاه های خیره بود..

سرجایم نشستم

دلم می‌خواست قهوه را بگیرم، از همان فنجانِ لعنتی بکشم بیرون،

دلم می‌خواست کلِ فنجان را برگردانم روی زمین، بگذارم قهوه مثل یک اعترافِ تیره پخش شود، مثل یک شکستِ محترمانه، مثل چیزی که دیگر لازم نیست وانمود کنی تحت کنترل است.

صفحه را همان‌طور رها کردم.

گور پدرش برایم مهم نیست

لکه‌ی قهوه، پاک‌کنِ سیاه‌شده، و آن‌همه فکرِ لعنتیِ نیمه‌جان، همه را گذاشتم همان‌جا روی میز.

بعضی چیزها را نمی‌شود پاک کرد.

بعضی چیزها را فقط باید تماشا کنی که پخش می‌شوند.

و بعضی وقت‌ها، راستش را بخواهی، تنها کاری که از دستت برمی‌آید این است که قهوه را خالی کنی روی زمین و بگذاری دنیا برای یک لحظه، به‌هم‌ریخته‌تر از تو به نظر برسد.

واو چقدر فیلسوفانه حرف میزنم

انگار که چه خری هستم

سرم را میگذارم روی دفترم و اجازه میدهم بوی قهوه اعماق جانم را پر کند

چشمانم را می‌بندم

سعی دارم به خواب بروم

سعی دارم وانمود کنم همه چیز عالیست و کسی قیچی دارد و می‌تواند به من کمک کند..

قهوه
۲
۰
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
می‌نویسم تا تکه‌های گم‌شده‌ام را در کلمات پیدا کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید