ࡅ߭ࡐߊ·۶ ساعت پیشبید ابریشمنمیدانم از کجا شروع شد. شاید از همان لحظهای که پیلهی ابریشمبافیام را شکافتم و فهمیدم هوا چقدر زیاد است، و منِ بیبال و زمینگیر، چقدر…
ࡅ߭ࡐߊ·۱۲ ساعت پیشعطر خیالیغرق در دنیای عروسکهایم بودم، غبار بازی در نور پنجره میرقصید که ناگهان بوی آشنایی، مثل یک نوازش گرم، به مشامم رسید. بوی مستکنندهی سیب و…
ࡅ߭ࡐߊ·۵ روز پیشپاککنِ سیاه، مغزِ احمقکافه شلوغ بود. نه از آن شلوغیهای عادی؛ از آن شلوغیهایی که انگار هر صدا با هم لج کردهاند که مستقیم بروند توی مغزت و آن را از داخل، با ق…