فرض کنید وارد یک رستوران بسیار شیک میشوید.
دکور فوقالعاده است، منو جذاب به نظر میرسد و تبلیغاتش همه جا دیده میشود. اما وقتی سفارش میدهید، غذا دیر میرسد، کارکنان هماهنگ نیستند، صندوق اشتباه حساب میکند و مدیر هم نمیداند مشکل از کجاست.
آیا مشکل، کیفیت غذاست؟
نه.
آیا مشکل، تبلیغات است؟
باز هم نه.
مشکل این است که اجزای این کسبوکار با هم هماهنگ نیستند.
دقیقاً همین موضوع باعث شد مشاوران مکنزی در دهه ۸۰ میلادی مدلی طراحی کنند که امروز هنوز یکی از قدرتمندترین ابزارهای تحلیل سازمانها محسوب میشود؛ مدل 7S مکنزی.
اما نکته جالب اینجاست...
امروزه خود مکنزی نیز معتقد است که دنیای کسبوکار نسبت به ۴۰ سال پیش کاملاً تغییر کرده و سرعت تحول فناوری، هوش مصنوعی، تغییرات بازار و انتظارات مشتریان باعث شده مهمترین اصل این مدل بیش از هر زمان دیگری، «همراستایی» باشد، نه صرفاً داشتن یک استراتژی عالی.
مدل 7S میگوید موفقیت یک سازمان به هفت بخش وابسته است که مانند چرخدندههای یک ساعت، همگی باید با هم کار کنند.
اگر فقط یکی از این چرخدندهها از تنظیم خارج شود، عملکرد کل سازمان مختل میشود.
این هفت عنصر عبارتاند از:
برنامهای که مشخص میکند کسبوکار چگونه میخواهد در بازار برنده شود.
سؤال مهم:
چرا مشتری باید ما را انتخاب کند؟
چه کسی به چه کسی گزارش میدهد؟
تیمها چگونه با هم ارتباط دارند؟
آیا تصمیمها سریع گرفته میشوند یا همه چیز در پیچوخم مدیران گم میشود؟
فرآیندهای روزانه شرکت.
از فروش گرفته تا استخدام، خدمات مشتری، مالی، CRM و حتی نحوه پاسخگویی به پیامهای مشتری.
خیلی از کسبوکارها استراتژی خوبی دارند اما سیستم ضعیفی دارند.
نتیجه؟
همه چیز روی دوش مدیر میافتد.
قلب مدل 7S همین قسمت است.
فرهنگ سازمان.
باورهایی که باعث میشود کارکنان حتی وقتی مدیر حضور ندارد، باز هم درست تصمیم بگیرند.
اگر ارزش اصلی شرکت «مشتریمداری» باشد اما کارمند فقط به تمام کردن ساعت کاری فکر کند، یعنی ارزشها فقط روی دیوار نوشته شدهاند.
مدیر چگونه رفتار میکند؟
کنترلگر است؟
الهامبخش است؟
یا فقط دستور میدهد؟
فرهنگ سازمان معمولاً از رفتار مدیران شکل میگیرد، نه از شعارهای روی سایت شرکت.
آیا افراد مناسب در جایگاه مناسب قرار گرفتهاند؟
گاهی مشکل شرکت کمبود نیرو نیست؛ بلکه افراد اشتباه در موقعیت اشتباه هستند.
مهمترین توانایی واقعی شرکت چیست؟
اپل طراحی را به یک مزیت رقابتی تبدیل کرد.
آمازون لجستیک را.
هر کسبوکاری باید بداند در چه چیزی واقعاً از رقبا بهتر است.
وقتی فروش کاهش پیدا میکند، اولین واکنش معمولاً این است:
«تبلیغات را بیشتر کنید.»
اما شاید مشکل اصلاً تبلیغات نباشد.
شاید فروشندگان آموزش ندیدهاند.
شاید ساختار شرکت تصمیمگیری را کند کرده است.
شاید سیستم پاسخگویی به مشتری ایراد دارد.
شاید فرهنگ سازمان انگیزه کارکنان را از بین برده است.
مدل 7S دقیقاً برای پیدا کردن همین ریشهها طراحی شده است.
فرض کنید یک فروشگاه اینترنتی فروشش نصف شده است.
مدیر تصمیم میگیرد بودجه تبلیغات را دو برابر کند.
بازدید سایت افزایش پیدا میکند...
اما فروش تغییری نمیکند.
چرا؟
وقتی مدل 7S را بررسی میکنیم متوجه میشویم:
استراتژی درست است.
تبلیغات هم خوب انجام میشود.
اما سیستم ارسال سفارش بسیار کند است.
تیم پشتیبانی پاسخگو نیست.
کارکنان آموزش کافی ندیدهاند.
نتیجه؟
مشکل اصلاً بازاریابی نبود.
مشکل، ناهماهنگی بین اجزای سازمان بود.
با وجود اینکه این مدل بیش از چهار دهه قدمت دارد، هنوز در پروژههای تحول سازمانی، ادغام شرکتها، تغییر فرهنگ سازمانی و اجرای استراتژی استفاده میشود.
اما تفاوت امروز با گذشته این است که دیگر این مدل نباید فقط یک «چکلیست» باشد.
شرکتهای موفق بهصورت مداوم بررسی میکنند که آیا استراتژی، ساختار، مهارتها، سیستمها و فرهنگ سازمانی همچنان با یکدیگر همراستا هستند یا خیر. کارشناسان مدیریت نیز تأکید میکنند که ارزش واقعی این مدل در شناسایی شکاف میان این هفت عنصر و تبدیل آن به برنامه عملیاتی است، نه صرفاً تکمیل یک جدول.
اگر کسبوکارتان رشد نمیکند، قبل از اینکه بودجه تبلیغات را افزایش دهید یا محصول جدیدی معرفی کنید، یک سؤال از خودتان بپرسید:
آیا تمام اجزای سازمان من در یک مسیر حرکت میکنند؟
گاهی مشکل، استراتژی نیست.
گاهی فقط یکی از هفت قطعه پازل، سر جای خودش قرار نگرفته است.
اگر قرار بود فقط یکی از این هفت بخش را برای کسبوکار خودتان انتخاب کنید که بیشترین ضعف را دارد، کدام را انتخاب میکردید؟
استراتژی؟ ساختار؟ سیستمها؟ مهارتها؟ نیروی انسانی؟ سبک مدیریت؟ یا ارزشهای مشترک؟
فقط نام آن را در کامنت بنویسید و اگر دوست داشتید، در یک جمله بگویید چرا فکر میکنید همان بخش، بزرگترین چالش کسبوکارتان است.
✍️نازنین عباس پور
