ویرگول
ورودثبت نام
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

زندگی با چاشنیِ فامیل

از همان روزی که دختر و پسر، تصمیم گرفتند قهرمانانه، وسطِ میدان مخالفت‌ها، دست هم را بگیرند،و بروند سر زندگی شان،

فامیل‌ها نشستند مثل هیئت‌مدیره‌ی شرکتِ «بدبختی‌های پیش‌بینی‌شده» و گفتند: «این دو تا محال است زندگی شان دوام بیاورد هزار بار دیگه ام میگیم این رابطه آخرش گریه است»!!

اما عشق، طبق معمول، گوشش بدهکارِ عقلِ هیچ‌کس نبود.

دختر و پسر رفتند زیر یک سقف و شروع کردند به تولید عشق در مقیاس صنعتی.

طوری که وجود یکی، برای دیگری، حکمِ تمام معجزه‌های عالم را داشت و

هر ثانیه‌ی با هم بودنشان، جهان را از عشق سرشار می‌کرد.

بعد هم که بچه آمد.

فرزندِ عشق!

همان موجود شیرینی که قرار بود زندگی را لطیف‌تر کند، ولی در عمل، شد فرمانده‌ی عملیاتِ نظامی خانه.

شب‌ها مانورِ «بیدارباش».

روزها، رزمایشِ «کمک‌خواهیِ بی‌جواب».

زن، سه ساعت خوابِ نصفه نیمه،

شوهر، سه ساعت غر زدنِ بی‌ثمر.

زن با یک دست بچه، و با دستی دیگر خانه را از هرج و مرج نجات می داد.

شوهر، با یک دست موبایل، با دستِ دیگر، ادعای خستگی، از کار بیرون.

وای به لحظه‌ای که زن بپرسد:

«عزیزم، کمک می‌کنی؟»

شوهر فوراً در نقشِ قربانیِ مظلومِ نسلِ سوخته فرو می‌رود.

«من کار بیرون دارم! خسته‌ام! مگه می‌شه بیام خونه کار کنم؟»

در حالی که کارهای خانه، طبق قانونِ نانوشته‌یِ «نظام مقدس خانواده»،

نه کار حساب می‌شود،

نه زحمت،

نه حتی فعالیت.

یک چیزی در حدِ کاری که خودش انجام می شود!!!

در حد کارهای «نامرئی» که ارزشش صفر حساب می‌شود.

زن، اما از بیرون «خانه‌دار» است؛

از داخل،«کارگر بی‌حقوقِ سه‌شیفته‌ی بدونِ مرخصیِ با وظایف بی‌پایان»!!

تازه انتظار دارند هر روز با لبخندِ مدل‌های تبلیغاتی، چای صبح را دم کند.

و اما فامیلِ شوهر…

این‌ها فقط یک پیامک، فاصله دارند تا از آخرین اَخم زن، خبردار شوند.

زن، اگر نیم سانتی‌متر، ابرو بالا ببرد، شب، گزارشِ کاملش در گروه خانوادگی منتشر می‌شود:

– دیدین؟ بی‌احترامی کرد.

– قدر پسرمون رو نمی‌دونه.

– ما که گفته بودیم این ازدواج غلطه!

همین‌ها، اگر ازدواج هم کاملاً با تأییدیه خانواده باشد،

باز دو ماه نشده می‌گویند:

«دیدید گفتیم !»

زن می‌ماند و بچه‌ای که هیچ نقشی در انتخاب پدر و مادرش نداشته.

و شوهری که پدر بودن را در حد «ژست گرفتن کنار کالسکه» می‌داند.

و فامیلی که انگار متخصص رسمی جمله‌ی «ما گفتیم» هستند.

هر بار هم که دعوا بالا می‌گیرد، لب‌هایی که از سال‌ها پیش برای همین لحظه تمرین کرده‌اند می‌گویند:

«ما از اول گفته بودیم.»

زن، اما آن‌قدر خسته است که جواب نمی‌دهد.

فقط زیر لب، با کنایه‌ای که اگر تیغ بود دنیا را می‌بُرید، می‌گوید:

«باشه… شما گفتین.

ولی یکی نیست به خودتون بگه…

شما که با تأییدیه‌ی خانوادگی ازدواج کردین، الان زندگیتون گل و بلبله؟»

دختر پسرزندگیازدواج
۵
۶
نازی برادران
نازی برادران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید