نازی برادران·۲۲ روز پیشلوکیشنِ مدرسه در هفت سالگیدورانِ ابتدایی…همان روزهایی که هنوز نفهمیده بودی «کودکی» یعنی چی، اما زندگی ازت انتظار داشت در حد یک آدمِ بالغ، بفهمی و تحلیل کنی!!!اولین ر…
نازی برادران·۲۳ روز پیشزندگی با چاشنیِ فامیلاز همان روزی که دختر و پسر، تصمیم گرفتند قهرمانانه، وسطِ میدان مخالفتها، دست هم را بگیرند،و بروند سر زندگی شان،فامیلها نشستند مثل هیئتمد…
نازی برادران·۲۵ روز پیشمریضی، اینجا معنا ندارد!در خانواده ما «مریضی» چیزی شبیه افسانههای قدیمی بود.از همانهایی که مادر بزرگ ها، فقط برای ترساندن بچهها تعریف می کنند. ما تا مدتها خیا…
نازی برادران·۱ ماه پیش«چشم های حیوانات»این داستان روایتی تازه از دنیای کودکانهٔ محمد سام خرمآبادی،پسری هشتساله که جهان را نه با ترس،بلکه با چشمهای فهم و مهربانی نگاه میکند.در…
نازی برادران·۱ ماه پیشخانه ی اوّل مناین متن، گفتوگوی زیبای محمد سام خرمآبادی، پسری هشتساله، با مادرش است. حرفهایی که اونقدر قشنگ بود، که دلم خواست با شما هم قسمت کنم.«خان…
نازی برادران·۱ ماه پیشکودکیکودکیامدر کوچههای خاموش گذشت؛کوچههایی که بادبغضهایم را از یک غروببه غروبِ دیگر میبرد.هر جرقهی خندهبه اخمی خاموش میشدو منبه سایهی خو…
نازی برادران·۱ ماه پیشانتظارپشتِ پنجرهی غبارگرفتهی دلممینشینم به انتظار.به کوچهی خالی نگاه میکنم.نه امیدی به آمدنِ کسی.نه به انتظارِ کسی.اشک در چشمانم میلرزد.شب…
نازی برادران·۲ ماه پیشسایه، بر دیوار خیالپس از رفتنِ تو،کوچه، بویِ تو را نَفَس میکشد،سنگفرشها، صدای قدمهایت راتکرار میکنند.ماه پشتِ پنجرهو من،میانِ خواب و بیداری،به صدای تو گوش…
نازی برادران·۲ ماه پیشدر آغوش بادامشب، تو را دیدمچون مهتابی که روی شانههای شب میرقصد.باد آرام از پنجره گذشتو ردّ حضورت را با خود آورد،یادِ نگاهها و لبخندهایی که هنوزدر ق…