نازی برادران·۳ روز پیشآن خانهِ قدیمی، که غریبه ها در آن پناه می گرفتندخانهِ قدیمیِ ما، یک عمارت قدیمی با در و دیوارهایی که انگار هر کدامشان برای خودشان قصهای داشتند. لامپی که از سیمی دراز و لرزان آویزان بود،…
نازی برادران·۴ روز پیشدخترِ کبریت فروش دختری که قربانیِ فقرِ پدر بود.قربانیِ بی رحمیِ جامعه.در شبِ سردِ زمستانی، که همه مشغول جشن و شادی بودن کسی او و کبریت هایش را…
نازی برادران·۶ روز پیشمن و پسرممن و پسرم وقتی او شش ساله بود، چنان به هم وابسته بودیم که اگر پنج دقیقه از جلوی چشمم دور میشد، انگار اینترنت خانه قطع شده باشد؛ هم من هنگ…
نازی برادران·۳ ماه پیشمحله ی ماخانهی ما، نَه در یک سهراهی بود و نه در یک چهارراه؛ در میدانی بزرگ قرار داشت که به پنج راه ختم میشد. هر خیابان، پر بود از کوچهها و پسکو…
نازی برادران·۵ ماه پیشلوکیشنِ مدرسه در هفت سالگیدورانِ ابتدایی…همان روزهایی که هنوز نفهمیده بودی «کودکی» یعنی چی، اما زندگی ازت انتظار داشت در حد یک آدمِ بالغ، بفهمی و تحلیل کنی!!!اولین ر…
نازی برادران·۵ ماه پیشزندگی با چاشنیِ فامیلاز همان روزی که دختر و پسر، تصمیم گرفتند قهرمانانه، وسطِ میدان مخالفتها، دست هم را بگیرند،و بروند سر زندگی شان،فامیلها نشستند مثل هیئتمد…
نازی برادران·۵ ماه پیشمریضی، اینجا معنا ندارد!در خانواده ما «مریضی» چیزی شبیه افسانههای قدیمی بود.از همانهایی که مادر بزرگ ها، فقط برای ترساندن بچهها تعریف می کنند. ما تا مدتها خیا…
نازی برادران·۵ ماه پیش«چشم های حیوانات»این داستان روایتی تازه از دنیای کودکانهٔ محمد سام خرمآبادی،پسری هشتساله که جهان را نه با ترس،بلکه با چشمهای فهم و مهربانی نگاه میکند.در…
نازی برادران·۵ ماه پیشخانه ی اوّل مناین متن، گفتوگوی زیبای محمد سام خرمآبادی، پسری هشتساله، با مادرش است. حرفهایی که اونقدر قشنگ بود، که دلم خواست با شما هم قسمت کنم.«خان…
نازی برادران·۵ ماه پیشکودکیکودکیامدر کوچههای خاموش گذشت؛کوچههایی که بادبغضهایم را از یک غروببه غروبِ دیگر میبرد.هر جرقهی خندهبه اخمی خاموش میشدو منبه سایهی خو…