نازی برادران·۱۱ روز پیش«فریادهای عاشقانه»اگر آدمها یکدیگر را دوست داشته باشند، برای با هم بودن، بهانهای پیدا میکنند. در عشق، چیزی به نام «من» معنا ندارد؛ مَن ها آرامآرام در هم…
نازی برادران·۱۳ روز پیشزمستان های زندگی، طولانی اندگاهی آدم دلش آغوشی میخواهد، آنقدر وسیع که بتواند در آن گم شود، محو شود، و دیگر هیچ نشانی از خستگیهایش باقی نماند. جایی امن برای گریستن،…
نازی برادران·۱۳ روز پیشاز رؤیا تا واقعیّتهمیشه در خیالم، منتظر مردی بودم که نه با اسب سفید، حتی با پای پیاده، به سراغم بیاید. هیچوقت چهرهای برایش نساخته بودم. تنها تصویری که در ذ…
نازی برادران·۱۴ روز پیشکوچ از شهرِ خاطره هاباران میبارد؛سقفِ خانهامهمچون سقفِ دلمدر سکوتی فرسودهقطره قطرهچکّه می کندفرو میریزد.ابرهادر آسمانِ بیقرارچنان میگریندکه زمینتابِ نگاه…
نازی برادران·۲۰ روز پیشآلرژی به آدمیزادیه خاله دارم که هنوز معلوم نیست وسواس داشت یا بهطور مادرزادی به «آدمیزاد» آلرژی فصلی و دائمی گرفته بود!! وقتی بچه بودیم، رفتارهاش برامون ج…
نازی برادران·۲۴ روز پیشپشتِ دیوارهای تنهایی «بخشی از کتابِ در حالِ نگارشم. خوشحالم که این قسمت را با شما به اشتراک می گذارم.»در زندگی کنار هم بودن، همیشه به معنایِ با هم بودن نیست.می…
نازی برادران·۱ ماه پیشآن خانهِ قدیمی، که غریبه ها در آن پناه می گرفتندخانهِ قدیمیِ ما، یک عمارت قدیمی با در و دیوارهایی که انگار هر کدامشان برای خودشان قصهای داشتند. لامپی که از سیمی دراز و لرزان آویزان بود،…
نازی برادران·۱ ماه پیشدخترِ کبریت فروش دختری که قربانیِ فقرِ پدر بود.قربانیِ بی رحمیِ جامعه.در شبِ سردِ زمستانی، که همه مشغول جشن و شادی بودن کسی او و کبریت هایش را…
نازی برادران·۲ ماه پیشمن و پسرممن و پسرم وقتی او شش ساله بود، چنان به هم وابسته بودیم که اگر پنج دقیقه از جلوی چشمم دور میشد، انگار اینترنت خانه قطع شده باشد؛ هم من هنگ…
نازی برادران·۴ ماه پیشمحله ی ماخانهی ما، نَه در یک سهراهی بود و نه در یک چهارراه؛ در میدانی بزرگ قرار داشت که به پنج راه ختم میشد. هر خیابان، پر بود از کوچهها و پسکو…